تبليغاتX
كولي نامه
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)


امروز هم گذشت. با اندوهی در دل با غم از دست دادن هنرمندی مانند پرویز مشکاتیان بسیاری از هنرمندان و هنردوستان در این وداع ابدی حضور داشتند. جای بسیاری از هنرمندان در این وداع خالی بود. در چهره کسانی که به سخنان یاران پرویز مشکاتیان گوش سپرده بودند بهتی همراه با ناباوری نهفته بود. انبوه جمعیت در پشت دربهای تالار وحدت ایستاده بودند. جایی که ظاهراً بنا بر رسم معمول دیگر جای اجرای کنسرتهای موسیقی نیست و بیشتر به محل تجمع و تشیع جنازه هنرمندان تبدیل شده است.

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست           عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

این بیت از غزل حافظ که بارها و بارها در بیداد پرویز مشکاتیان شنیده بودم در ذهنم تکرار میشد. به تنهایی تاریخی هنرمندان اندیشیدم. و باز در ذهنم دوباره نواخت:

 

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست                       تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

اندیشیدم که پرویز مشکاتیان اولین کسی نبود که در عزلت و انزوا جان سپرد و آخرین نیز نخواهد بود. در گفته ها می شنویم که نیشابور آرامگاه پرویز مشکاتیان خواهد بود. خاکی که در سال 1334 در آن دیده به جهان گشود و این بار پس از پنجاه و چهار سال زندگی سراسر تلاش و خلاقیت و شکوفایی بار دیگر برای همیشه در آن خاک خواهد خفت. در کنار بزرگان شعر و ادب و ایران خیام و عطار نیشابوری. مشکاتیان آثار نانوشته و ناگفته بسیاری در سینه داشت که باید بگوش مردم ایران زمین میرسید. برخی از آثاری که تاکنون منتشر نشده است عبارتند از:

  1. ققنوس برای سازهای ایرانی
  2. عقاب برای ارکستر سمفونیک همراه با سازهای ایرانی در سه کاراکتر عقاب، کلاغ و راوی بر روی شعر عقاب اثر ناتل خانلری
  3. تصنیف پنهان چو دل
  4. مجموعه کنسرت نوا همراه با محمدرضا شجریان
  5. تصانیف خراسانی در ماهور در گوشه های عراق، نهیب، محیر همراه با محمدرضا شجریان
  6. کنسرت دشتی همراه با محمدرضا شجریان
  7. واژه آزادی همراه با شهرام ناظری
  8. تصنیف میهن ( امشب همه غمهای عالم را خبر کن )
  9. گون بر روی شعر شفیعی کدکنی
  10. تکنوازیهای سه تار در 11 کاست

 هر یک از این آثار به تنهایی کافی بود که نام هنرمندی مانند پرویز مشکاتیان را برای همیشه در تاریخ موسیقی ایران جاودانه کند. آثاری که هر یک از غنای ملودیک بسیار بالایی برخوردار هستند و همچنین در تلفیق شعر و موسیقی، دارای ویژگیهای خاصی می باشند. اگر که پرویز مشکاتیان را مجالی برای زیستن باقی میماند، این تمرین و ممارست با ذوق سرشار وی در ساخت و ترکیب ملودی بتدریج راه به افقهای تازه ای می برد و این ظهور، در واپسین آثار اجرا و منتشر نشده وی مانند ققنوس و عقاب مشهود است.

دریغا که عمر کوتاه پرویز مشکاتیان مجال دیگری برای نگارش آثار تازه تر باقی نگذاشت. که شاید اگر می بود و شرایط اجرا و ضبط موسیقی برای این هنرمند فراهم بود موسیقی هنری ایران به فصل دیگری از شکوفایی و تبلور هنری خویش میرسید.  دستیابی به فضاهای تازه تر و نغمه های متفاوت با آنچه در موسیقی ما مرسوم بوده است.

آثار بسیاری از پرویز مشکاتیان با تلاش وی و دیگر هنرمندان منتشر گردیده است که برخی از این آثار عبارتند از: 

1.گل آئین 18 قطعه برای سنتور

2. گل آوا 19 قطعه برای سنتور

3. بیت قطعه برای سنتور 1379

4. سل آئین 10 قطعه برای سنتور

5. مجموعه تصانیف جلد اول

6. مجموعه تصانیف جلد دوم

7. مجموعه تصانیف جلد سوم

8. مجموعه تصانیف جلد چهارم

9. بیداد دو نوازی برای سنتور

10. چکاد در چهارگاه پارتیتور برای سازهای ایرانی

11. بیداد در همایون پارتیتور برای سازهای ایرانی

12. رزم مشترک پارتیتور برای سازهای ایرانی

13. لاله بهار پارتیتور برای سازهای ایرانی

14. محبوب من وطن پارتیتور برای سازهای ایرانی

15. واژه آزادی پارتیتور برای سازهای ایرانی

16. پیروزی پارتیتور برای سازهای ایرانی

17. در کوچه باغهای ترنم مجموعه کامل پرویز مشکاتیان

18. مجموعه شعر بی واژه در هفت جلد مجموعه تکنوازیهای پرویز مشکاتیان

گذشته از نگارش این مجموعه ها نیز آثار صوتی و تصویری بسیاری از ساخته ها و اجراهای موسیقی وی بجا مانده است که این آثار با همراهی هنرمندانی چون: محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، شهرام ناظری، ایرج بسطامی، حمیدرضا نوربخش، علیرضا افتخاری و... بوده است.

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش          از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:49  توسط هوشنگ فراهاني  | 


خبر تکان دهنده بود. پرویز مشکاتیان درگذشت. دریغ و درد. خالق نغمه های جاودانی موسیقی ایرانی آن هم در زمانی که انتظار میرفت که این بار در چهره و نقشی دیگر در عرصه موسیقی ایرانی جلوه گر شود، به یکباره از میان ما رخت برمی بندد و به ناکجای زمین و زمان سفر می کند. ابدیت. تاریکخانه ای در ظلمات و تنهایی. سکوتی بی انتها، رهایی و کوچ. مردی که قلبش برای هنر موسیقی، برای سرزمینش و برای مردم این مرز و بوم می طپید. هنرمندی که ترانه و سروده های بسیاری را در گوش مردمان این سرزمین واژگویه کرده و بقول خودش  که میگفت: « هر یک از این نغمه ها قطره اشگی بوده است که هنرمند در تنهایی خویش بر دردهای بشری گریسته است.»  صدای سازش اینگونه بود بیانگر شکوه و صلابت موسیقی ایران و نیز حکایت نامه ای از رنجها و دردهای بشری. مگر نه این است که هر بار در هر شرایطی با مردم همراه بوده است و خود اینگونه سروده است:

 « همراه شو عزیز »

بی تردید نام پرویز مشکاتیان به عنوان یکی از هنرمندان صاحب سبک و یکی از پر کارترین هنرمندانی که موسیقی ملی ما بخود دیده است، در تاریخ موسیقی ایران ثبت خواهد شد. همراه با آثاری چون بیداد، دستان، آستان جانان، افشاری مرکب، مقام صبر، وطن من، نوا مرکب خوانی، دود و عود و..... و براستی کدام پارسی زبان است که این نغمه ها را شنیده و بر جان و روحش ننشسته باشد. هنرمند در حرکت است که شگفتی می آفریند، خلق میکند، راه می گشاید. حرکتی که از میان مردم آغاز شد و آنگونه رشد یافت که نام پرویز مشکاتیان را به عنوان هنرمندی مردمی در دفتر خاطرات آهنگین مردم ایران ثبت کرد.

 آنچه پرویز مشکاتیان همراه با یاران دیگرش همچون محمدرضا لطفی و حسین علیزاده، محمدرضا شجریان و شهرام ناظری در موسیقی ایران پدید آوردند گونه ای دیگر از شیوه گروه نوازی بوده است با لحن و بیانی بسیار متفاوت از آنچه که پیش از آن در موسیقی ایرانی شاهد آن بوده ایم.  مجموعه آثار چاوش حرکتی نوین در بیان حماسه ملی مردم ایران است و شیوه ای است بدیع از گونه های گروه نوازی در موسیقی ایران. شیوه ای که تا پیش از آن سابقه نداشته و بعد از آن نیز بگونه ای دیگر و با رنگی گاه عارفانه، گاه عاشقانه و گاه با دلی آکنده از عشق به وطن در آثار پرویز مشکاتیان متجلی میشود. آشنایی وی با شعر و ادبیات و همچنین همنشینی وی با بزرگان ادبیات ایران باعث شده بود که آثار وی از غنای ادبی بسیار بالایی برخوردار باشد. انتخاب اشعاری با مضامین حماسی، غنایی، تغزلی، عارفانه در مراحل مختلف از زندگی هنری اش بیانگر این نکته می باشد که وی ضرورتهای زمان را بخوبی دریافته و روح شعر و کلام را در ذات خود می شناخته است. شیوه ای که در سنتور نوازی بدان دست یافته بود، حاصل سالیان پر مرارت تعلیم و تعلم بوده است. شیوه ای که حاکی از ظرافت و آگاهی از بنیانهای موسیقی ایران بود. چرا که وی سالیان بسیاری را در کنار بزرگان موسیقی ایران همچون نورعلی خان برومند، سعید هرمزی، محمد تقی مسعودیه، یوسف فروتن، عبداله خان دوامی و دیگران با ظرایف موسیقی ملی ایران آشنا شده بود. و آمیخته با ذوق و نبوغ هنری و ذاتی خویش سرانجام به خلق آثاری انجامید که امروزه از شاهکارهای موسیقی ایران شمرده میشود. 


         

 

مرگ زود هنگام پرویز مشکاتیان ضایعه ای جبران ناپذیر برای جامعه هنری ایران بود. هیچکس انتظار این خبر را نداشت که مردی مانند پرویز مشکاتیان که بر چکاد موسیقی ایران گام نهاده بود به یکباره از نفس افتاده باشد. هنرمندی که می توانست از این پس نیز در موسیقی ایران حرکتهای تازه و نوینی را بدست آورد و راهگشای بسیاری از جوانان باشد. دریغ که در این سالهای پایانی در انزوا بسر میبرد و اینگونه بود که به یکباره مرگ از راه فرا رسید. سرد و ناآشنا.

آنان که با موسیقی ایران زمین عجین بوده اند بخوبی عمق این ضایعه و وسعت این درد را حس میکنند و میدانند که موسیقی ایران یکی از بهترینها و درخشانترین هنرمندان خود را از دست داده است و هیچکس مانند ما که با نغمه های وی از سالیان کودکی آشنا بوده ایم، سوزش این درد را احساس نخواهد کرد.

درگذشت هنرمند گرامی پرویز مشکاتیان بر مردم ایران زمین تسلیت باد. 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق                  ثبت است بر جریده عالم دوام ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:47  توسط هوشنگ فراهاني  | 

                                                                                                                

استاد علی نقی وزیری در سال 1266 در تهران متولد شد. مادرش از اوّلین زنانی بود که مدرسۀ    دخترانه ای دایر کرد و پدرش موسی خان میر پنج افسر قزاق خانه بود و علی نقی را با خود به نظام برد و شیپور زدن رابه او آموخت. او اوّلین درسهای موسیقی را از دایی خود دکتر حسین علی قزل ایاغ آموخت. و به تار و ویولن توجّه بیشتری نشان داد. از پانزده سالگی به آموختن تار پرداخت و پس از آن خط نت را نزد یکی از افسران موزیک نظام فرا گرفت. وی به دلیل علاقۀ بسیارش به موسیقی، به اتّفاق محمد حجازی(نویسنده) که شاگرد مدرسۀ سن لویی بود، با کشیشی به نام « فروا » که آموزگار مدرسۀ«سن لویی» بود آشنا شد. فروا علاوه بر نواختن پیانو ،با موسیقی اروپایی نیز آشنایی داشت و وزیری توانست تا هنگامی که او در ایران بود در زمینۀتئوری موسیقی غربی و هارمونی مطالبی از او بیاموزد. چندی بعد به انجمن اخوت که بتازگی بوجود آمده بود راه پیدا کرد و در آنجا با بزرگان موسیقی سنتی از جمله با درویش خان آشنا شد مدّتی نیز به نوازندگی تار در ارکستر درویش خان پرداخت. وزیری آهنگی به نام مارش بهجت دارد که یادگار همان ایّامی است که در آن ارکستر کار میکرد.  سپس به خدمت آقا حسینقلی رسید و در زمره شاگردان میرزا حسینقلی قرار گرفت و ردیف او را به نت نوشت.ابداع واژه های سری و کرن (ربع پرده ها) از ابداعات وزیری است. از شاگردان وزیری می توان روح الله خالقی، موسی خان معروفی وابوالحسن صبا و حسین سنجری و... را نام برد.              

آشنایی وزیری با مبانی موسیقی غربی او را به این اندیشه برد که موسیقی سنتی ایران را با

الفبای جهانی موسیقی ثبت و ضبط کند و ضمانتی برای ماندگاری آن فراهم آورد. وزیری

توفیق یافت آرزوی دیرین خود را جامه عمل بپوشاند و برای ادامۀ فرا گیری موسیقی عازم

اروپا شود و سه سال در فرانسه و دو سال در آلمان موسیقی علمی را آموخت پس از تحصیل موسیقی در سال 1302 به ایران باز گشت. مدرسۀ عالی موسیقی را بنا نهاد و در سال 1303 کلوپ موزیکال را تأسیس کرد . اوّلین کنسرتها را برای عموم از سال 1304 آغاز کرد و در سال 1307 عهده دار ریاست مدرسه موسیقی دولتی شد. این مدرسه بعدها به نام هنرستان موسیقی ( کنسرواتوار ) نامیده شد.یکی دیگر از اقدامات وی نوشتن ردیف میرزا عبدالله بود، که ظاهراً در حال حاضر جز بخش چهارگاه از این ردیف چیز دیگری در دست نمانده است.در پی دستور رضا شاه مبنی بر اجرای موسیقی توسط هنر جویان مدرسه موسیقی بر سر میز شام مهمانان خارجی و سرپیچی از دستور وی توسط وزیری،در سال 1313  به دستور رضا شاه از ریاست مدرسۀ موسیقی بر کنار میشود. سرپیچی از این  اجراء آن هم به دستور رضا شاه شاید جز کلنل علینقی وزیری، کار هیچیک از موسیقی دانان آن دوره نبود و هر کس دیگری با این اجرا می توانست نزد شاه محبوبیتی بدست بیاورد. ولی احترام بسیار زیاد وزیری نسبت به موسیقی، باعث میشود که از بردن هنرجویان مدرسۀ موسیقی بر سر میز شام میهمانان رضا شاه خودداری کند و میگوید:«اجرا در این میهمانی بی حرمتی نسبت به موسیقی ونیز به هنرمندان موسیقی میباشد و جای این موسیقی درآنجا آن هم بر سر میز شام، نیست!» این همه نشان از نگاه والای وزیری نسبت به هنر دارد. به یقین وزیری کارکرد هنر را یک کارکرد اجتماعیِ رو به رشد می داند هنری که می تواند در خدمت انسانیّت ،اخلاق، ترقّی خواهی و ایجاد تغییر در شئونات فردی و اجتماعی قرار گیرد. او جزء معدود نوازندگانی بود که در عصر و زمانۀ خودش در ارتباط با موسیقی و دیگر مسائل اجتماعی ، برای مردم به سخنرانی می پرداخت. و این در زمانی بود که بسیاری از نوازندگان سواد اجتماعی بالائی نداشتند از هنر تنها نوازنده بودن را آموخته بودند،آن هم با عناوینی پست در مجالس اعیان.

 ازسال 1313 بعنوان استاد دانشگاه به تدریس باستان شناسی،آئین نمایش و تاریخ هنرپرداخت. هفت سال بعد وی مجدداً به ریاست هنرستان عالی موسیقی منصوب شد.                   

وزیری شاگردان بسیاری تربیت نمود و آهنگهای بسیاری ساخت از جمله آهنگهای وی می توان به «بند باز،ژیمناستیک موزیکال،اِتود دشتی،دخترک ژولیده،حاضرباش» وتصانیفی چون«دلتنگ،خریدار تو،بستۀدام و..... »اشاره کرد.حتّی انتخاب نام قطعات وآهنگهایش نیز نشان از نوع نگاه وزیری ونیز سلیقۀ غالب آن زمان دارد. وی کتابهای زیادی تألیف نمود و نیزکتبی در زمینۀ موسیقی ملی ایران به نگارش آورد. بوجود آوردن یک  نظام نظری برای موسیقی ایران و ارائه گام 24 ربع پرده ای و علامات و واژه های  سُری و کُرن به عنوان ربع پرده در موسیقی ایرانی و ترجمه بسیاری اصطلاحات موسیقی بین الملل به فارسی از جملۀ کارهای اوست.وزیری در مورد نظام بیست و چهار بخشی در موسیقی ایران اعتقاد داشت که موسیقی ایران برای رهائی از تکرار و برای جهانی شدن ناگزیر خواهد بود که خود را به این اعتدال یعنی تقسیم مساوی نیم پرده ها به دو بخش (دو ربع پرده) برساند و این اعتدال راهی بود که اروپا نیز آن را تجربه کرده بود. وزیری اعتقاد داشت این اعتدال راهی است برای اینکه موسیقی ایران مغلوب موسیقی غرب نشود و موسیقی ایران با این اعتدال در فواصل گام، وارد فصل جدیدی از سیر تکاملی خویش خواهد شد.پس از ایران بطور قطع و یقین دیگر کشورهای آسیائی و افریقائی نیز به این اعتدال خواهند گروید.  استاد علی نقی وزیری دارای شخصیّتی والا بود.افکار و عقاید خود را با صراحت بیان میکرد و از کسی باک نداشت. در جریان انقلاب مشروطیت یک سرباز مجاهد برای مشروطه خواهان و در زمینۀ هنر موسیقی یک آغازگر پر شور و پایه گذار تحّولی در زمینۀ موسیقی نوین ایران بود. معروفترین موسیقیدانی که از تکنیک و تجربه های موسیقی غرب تأثیر گرفته و آن را در موسیقی ایران بکار برده وزیری است. از اینرو بسیاری بر او خرده گرفته اند که وی جهت موسیقی ایران را به سمت و سوئی دیگر کشانده است . این تجدّد طلبی را باید در دوران تاریخی خودش مورد بررسی و ارزشیابی قرار داد.چرا که این نگاه به تحوّلات غرب در زمینه های دیگر نیز در ایرانِ آنروز حادث شده بود چه بسا که در زمینه ادبیات و داستان نویسی نیز نوشتن نوول و داستان کوتاه به سبک نویسندگان اروپایی با ظهور نویسندگان پیشروی همچون صادق هدایت و محمّد علی جمالزاده ودیگران باب شد و نثر منشیانه قدیم رواج خود را از دست داد.حتّی سبک پوشش ولباس و بسیاری از مظاهر تمّدن غرب در ایران رواج پیدا کرد و موسیقی نیز از این تغییر مستثنی نبود .در آن دوران نوازندگانی همچون درویش خان ویا میرزا حسینقلی نیزکه بشدّت به موسیقی سنتّی و قدیم ایران متّکی بودند آهنگهائی با ریتم« والس» ساختند که به شیوۀ اروپائی بود واین خود بیانگر موج تجدّد خواهی بود که در آن ایّام رواج پیدا کرده بود. به عبارتی این هنرمندان نیز همراه با تحّولات عصر خویش حرکت می کردند. بعد از انقلاب مشروطه تغییرو تحّولات چشمگیری در ایران بوجود آمد.بسیاری از این تغییرات برای همگام شدن ایران با سایر کشورهای جهان بود.آمدن سینما توگراف،دستگاه فونوگراف،آمدن اتومبیل و خط آهن و همجنین تغییر در ساختار نظام شهری ایران خصوصاً تهران به سبک معماری فرانسوی، که شامل خیابان کشی ها ومیدان سازی ها و نما و ویترین فروشگاهها و......   زیر نظر رئیس باستان شناسی وقت «مسیو آندره گُدار» انجام میشد.اعزام دانشجویان به خارج از کشور و آشنائی آنان با فرهنگ اروپائیان نیز خود تأثیر بسیار زیادی برسرعت بخشیدن بر این روند داشته است.وزیری که خود از تحصیل  کردگان در فرنگ بوده است  تصمیم می گیرد که موسیقی ایران را به شیوه ای جدید تبیین کرده ودر این راستا سعی در بوجود آوردن تغییراتی بنیادین در ساختارهای آموزش موسیقی میکند.  با آوردن خط نُت و آموزش به شیوه جدید،چهارچوب آموزشهای سنّتی و مکتب خانه ای را به هم میریزد.پس از او نیز این روند واین نگاه توسط برخی از شاگردانش همچون روح الله خالقی ودیگران ادامه می یابد.با نگاهی کوتاه به زندگی هنرمندان آن دوره، هیچ هنرمندی را به پُر کاری و توانمندی و اقتدار وزیری نمی توان یافت.  استاد علی نقی وزیری موسیقی ایران را بخوبی میشناخت. وی محتوای موسیقی ایران را بطور  بنیانی و ریشه ای درک کرده و آگاهانه بدنبال نوآوری و دگرگونی بود. او تلاش میکرد تا بتواند بخش علمی موسیقی ایران را که به کندی به حرکت خود ادامه میداد، به بخش نظری آن که دچار فترت وسکون شده بود پیوند دهد. و همانطور که ذکرشد، وی تحت تأثیر ویژگی تجدّدطلبی آن دوران که تظاهر آن برخورد تحقیرآمیز با سنّتهای ملّی و گرایش و ستایش فرهنگ و تمدن غرب بود تصمیم میگیرد تئوری موسیقی غرب را جایگزین تئوری موسیقی ایرانی نماید،تا بر سکون آن غالب آید.  معروف است که وزیری در یکی از سخنرانی ها یش در سال 1304 میگوید:«بعضی بر من خرده میگیرند که تو موسیقی ایرانی را از بین برده ای ،اگر منظور از این موسیقی همان است که در مجالس لهو و لعب نواخته  می شود، همان بهتر که از بین برود.» در حقیقت این سخن وزیری نشان دهندۀ روح سرکش وزیری و نیز انزجار وی از مسائل جاری وحاکم بر موسیقی آن زمان میباشد که بشدّت وی را از ابتذال دور میکرد. وی اعتقاد داشت که با موسیقی ایرانی همۀ کیفیّات خوب انسانی قابل بیان هستند و این موسیقی مبیّن سلامت نفس، نیکی و مهربانی و خصایص نیک انسانی است.  وی موسیقیدانی آگاه و پویا بود و بر خلاف بعضی از موسیقی دانان همزمانِ خود با مسائل فرهنگی و اجتماعی و تحولات زمانه خود آشنایی  داشت. وی همچنین مدّتی را به مطالعۀ بر روی شعر فارسی ،خصوصاً شعر نو سپری ساخت. وزیری شعر نو را متناسب با احتیاج زمان میدانست و اعتقاد داشت مخالفین شعر و موسیقی نو، در زمان خودشان زندگی نمیکنند چرا که شعر نو و یا بطور کلّی هنر نو محصول فرآیند تغییر و شکل گیری حرکتهای اجتماعی و فرهنگی هستندکه متناسب با زمان خویش بوجودآمده اند و به همین جهت راه خویش را  در بستر زمان در میان جوامع انسانی طی خواهند کرد وتا زمانی که با نو جوئی و نوگرائی همراه باشد ،هیچگاه دچار زوال و فراموشی نخواهد شد.

 وزیری تحصیل کرده بود و تئوری موسیقی و نت میدانست، به اعتبار همین ویژگیها بود که از نوعی نفوذ و اقتدار در مقایسه با دیگر موسیقیدانان هم عصر خود بر خوردار بود و تصمیم گیری و طرز تفکّر و پیشنهادهایش در مراکز رسمی و هنری کشور ،زمینه های اجرایی می یافت و در تمام مدّت فعالیت هنری خویش نسبت به آنچه که میاندیشید و در راهش گام بر میداشت، با صداقت عمل میکرد و هیچ گاه نیز نسبت به موسیقی سنّتی بی حرمتی و ناسپاسی نکرد. او میخواست موسیقی سنتی را به زمانه ای که در آن زندگی میکرد پیوند بزند.بدون شک وزیری تأثیری بسیار شگرف بر موسیقی زمان خود می گذارد و این روند تا بعد از وزیری نیز ادامه پیدا می کند. بیشتر ارکسترهائی که در رادیو تشکیل می شود ویا ارکسترهای دیگری با عناوین مختلفی در وزارت فرهنگ و هنر آن زمان تشکیل می شود همه از فارغ التحصیلان مدرسۀ موسیقی بوده اند.که آثاری ماندگاری را درموسیقی ایران بوجود آوردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط هوشنگ فراهاني  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:18  توسط هوشنگ فراهاني  | 

                                  « با احترام در پاسداشت از زحمات استاد جلیل شهناز »   

                              

تازه به تازه، نقش در نقش، چون زمزمه جویباری زلال، با شیوه ای آنچنان دلنشین و غماز، استاد جلیل شهناز است که سالیانی را  بس دراز و طولانی، عاشقانه نواخته است. اینک نیز از پس این سالیان، در روزهایی این چنین، که هنوز توش و توانی دارد، نرم نرمک زخمه ای بر ساز نواخته و حکایت سالیان رنجوری اش را اینگونه تقریر میکند. زبان تارش زبان راز گویی و بیان واژه های نغز و جمله هایی همدوش و همپایه شعر بزرگان و شوریدگان شعر فارسی است. وی راوی فرهنگ و سنتی دیرینه و خاص در میان شیوه ها و سبکهای موسیقایی، اعم از مکاتب مختلف سازی و آوازی ایران است.« مکتب اصفهان » که در نحوه بیان جملات سازی، جمله بندی، صدادهی ساز و نحوه بیان در کلام و شعر دارای جایگاهی ویژه بوده و سبکی بسیارخاص به شمار میرود.  « استاد جلیل شهناز» را می توان یکی از چهره های شاخص و درخشان این شیوه و این مکتب غنی و پربار به شمار آورد. هنرمندی بی بدیل که سالیانی را در کنار اساتیدی همچون « حسن کسائی »،« جلال تاج اصفهانی »، « ادیب خوانساری»  و.... سپری ساخته و نغمه های آشنایش چنان در روح و جان مردم نفوذ کرده که همگان ساز تار را با نام جلیل شهناز گره خورده و عجین میدانند. 

« استاد جلیل شهناز» در سال 1300 در شهر اصفهان و در میان خانواده ای هنرمند دیده به جهان گشود. در شهر ترنم و ترانه در کنار زاینده رود و شهری با کاشیهای آبی. از همان اوان کودکی جانش به ساز و نوا کوک شد. پدرش « شعبان خان» و همچنین  برادرش « حسین شهناز » نوازندگان تار بودند و جلیل شهناز از همان دوران کودکی از محضر پدر و برادر خود استفاده فراوان برده و پس از آن نیز  با لطایف و ظرایف خوشنوازی بنام« اکبر خان نوروزی » آشنا میشود. ناگفته نماند که « غلامرضا سارنگ » استاد کمانچه داماد خانواده شهناز است و « منوچهر سارنگ » نیز فرزند غلامرضا نوازنده تنبک، دایی او « رضا خان » نوازنده تار. محیط و شرایط خانوادگی و همچنین فضای شهر اصفهان تأثیر بسزایی در به ثمر رسیدن هنرمندی توانا بنام « جلیل شهناز » را دارا بوده است و بی شک ذوق و قریحه و نبوغ ذاتی وی نیز در شکوفایی و رشد این نوازنده توانای تار تأثیر فراوان داشته است. همنشینی با بزرگان موسیقی آن زمان درشهر اصفهان و درک ظرایف این مکتب، هنرمندی چون شهناز را بوجود میآورد.

استاد شهناز در سال  1327به تهران آمده و در شهرداری تهران مشغول بکار میشوند. و پس از مدتی به رادیو تهران راه پیدا کرده و فصل تازه ای در زندگی ایشان رقم میخورد. آشنایی با هنرمندان موسیقی در تهران و نواخت های مکرر و بی شمار در برنامه های متعدد رادیویی  همراه با دیگر نوازندگان، ساز جلیل شهناز را به اوج پختگی و مهارت میرساند.

بنظر میرسد یکی از مهمترین عوامل تعیین کننده در نوع نوازندگی استاد شهناز، که البته مانند بسیاری دیگر از نوازندگان آن دوره  به « نوازندگان رادیو » شهرت یافتند، سیستم جدید ضبط در رادیو و وجود میکروفون و نحوه صدابرداری، بوده است که تآثیری بسیار زیاد بر شیوه و سبک نوازندگان این دوره میگذارد. نوازندگان قبل از دوره رادیو، به جهت نبودن میکروفون برای بگوش رساندن صدای سازشان، فشاری بیش از اندازه بر روی ساز وارد میکردند و سعی در هر چه قوی تر نواختن ساز داشتند. بسیار پر صدا از همه سیمهای ساز استفاده میکردند. در حالیکه اینگونه نواختن در رادیو و با استفاده از امکانات صوتی و صدابرداری باعث میشد که صدای ساز در هم و شلوغ بگوش برسد. همانطور که« استاد احمد عبادی»  در مورد شیوه نوازندگی سه تار خودشان بارها به این نکته اشاره کرده بودند. شاخص ترین نوازندگان تار در این دوره، که در نوع نوازندگی و نحوه بیان جملات موسیقی قرابت و نزدیکی زیادی با یکدیگر دارند.عبارتند از اساتیدی چون  « لطف اله مجد »، « فرهنگ شریف» و« جلیل شهناز».

شاید بتوان نزدیکی ایشان را در نوع جمله بندیهای شعری، و تکیه بر لطافت و احساس جملات موسیقی دانست. زنده یاد استاد اسماعیل نواب صفا در مورد« استاد لطف اله مجد» می گفتند:

« .....که لطف اله مجد در هنگام تکنوازی در رادیو، برای اینکه جمله بندی سازش دارای قافیه و وزن باشد و چارچوب و قالب شعری پیدا کند، دیوان حافظ را گشوده و از روی غزلی که برای خود می خواند، تکنوازی میکرد و سعی میکرد که جملات شعر را باز ساز بیان کند».

این شیوه و سبک، شیوه قالب در تارنوازی آن دوران به شمار میرود و تکرار آن در برنامه های رادیویی، باعث میشود که شنوندگان  بسیاری به این شیوه و سبک علاقمند شده و رفته رفته شیوه های گذشته از یاد برود. حال آنکه بسیاری دیگر از نوازندگانی که متکی به نواختن ردیف بودند، از دید عوام بسیار بیروح و خشک ساز میزدند کار بجایی میرسد که به زعم بسیاری، نوازندگانی که میراث دار موسیقی ردیف موسیقی ایرانی بودند، نوازندگانی بودند که بسیار خشک و بدون احساس می نواختند. 

هر یک از این رویکردها از زوایای مختلف قابل بررسی هستند. زیرا هر یک محصول زمان و شرایط خاص روزگار پدید آیی خود می باشند. نحوه نوازندگی و تفکر پنهان در پس و پشت این نغمه ها را نیز می بایست در مسایل و دغدغه های شخصی و یا جمعی هر یک از این هنرمندان جستجو کرد. ساز جلیل شهناز نیز حاصل روزگار خویش است. دورانی بسیار خاص که موسیقی ایران باید از آن میگذشت. و گذرکرد تا به امروز. 

مهمترین ویژگی که در شیوه نوازندگی ساز جلیل شهناز دیده میشود که به زعم نگارنده تمام موارد دیگر را در حاشیه قرار میدهد، شکوه و وقار و سنگینی و صلابتی است که در بیان جملات موسیقیائیش دارد. به کوتاه سخن می توان گفت: « پر شکوه است.» و این بزرگی و شکوه نشان از روح پر غرور و شکوهمند انسانی است که در معنا و ظرافت به تکامل رسیده است. گاه نغمه هایش چنان شوخ است و شیرین، که لبریز از شادی و طراوت است. سرمست و سازی آنچنان سرخوش و مستانه می نوازد که تو گوئی همه چیز در پایکوبی است و طرب.  و گاه در تلخی و اندوهی سوگوار.  

از دیگر ویزگیهای ساز استاد جلیل شهناز می توان به دیگر مواردی خاص اشاره کرد:

 ·        استفاده از ریتمهای خاص و تندایی که مختص به این شیوه و سبک می باشد.

·        استفاده از کوکها و تنالیته های نامتعارف

·        جمله بندیهای خاص و متنوع، با بیانی روشن و تازه.

·        استفاده از انواع تحریرهای سازی که محتوای جمله ها را هر چه زیباتر و پر بارتر میکند.

·   استفاده های بجا از انواع ویبراسیونهای مختلف طولی و عرضی بر روی دسته ساز و همچنین استفاده ویبراسیون حاصل از فشار دست بر روی خرک ساز که طنین بسیار دلنشینی را بوجود میآورد که در این سبک بسیار دیده میشود.

·        استفاده از گلیساندو.

·        بوجود آوردن ملودیهای متنوع با ریتم ها و احساسی متناسب با آواز در همراهی با خواننده.

·         دارای تجربه و قریحه ای ممتاز در بداهه نوازی و همنوازی و صاحب توانایی فوق العاده در ارائه مطالب موسیقی.

·        نظم در جمله بندی  و چارچوبی محکم و استوار در چهار مضرابهای متنوع.

·        اجراء چهارمضرابهای متنوع بر اساس هر یک از گوشه های ردیف. 

·        متأثر از کلام و شعر و موسیقی آوازی.

·        استفاده از نقاط مختلف ساز با ظرافت و فراست در استفاده بجا از زیر و بم های ساز.

·        تمبر (  Timber ) و رنگ خاص و منحصر به فرد در صدای ساز.

·        استفاده از سکوتهای سنگین و بجا در بین جملات موسیقی.

·   نغمه های بدیع و تازه ای که از قالب تکرار ردیف موسیقی ایرانی فرا تر است. نواختن و استفاده از گوشه های ردیف در خدمت ساز شهناز است.

·     تکنیک استاد شهناز آنقدر به سرعت پنجه و مضراب نیست که در پرداخت و بدست آوردن صدایی زلال و پر طمطراق از میان پنجه و سیم است.

·        بداهه پردازی و خلاقیت.

·        آگاهی و آشنایی  به نکات خاص در گروه نوازی.

·        تسلط بر ظرایف تکنوازی.  

 هر یک از ما « استاد جلیل شهناز » را ازصدای سازش می شناسیم. سازی صمیمی با کوله باری از تجربه و گذر از پیچ و خم سالیان. ظرافت و زیبایی در ساز شهناز ستودنی است. سازی که به کمال رسیده و متعالی و پر شکوه است. سازی که رنگی از  دارد و از جنس عشق است، یگانه ، بی پیرایه و زلال است. شیوه استاد شهناز تغزلی است همراه با شوری عاشقانه. عاشقی که رسم شوریدگی و شیدایی را خوب آموخته بوده است. رسم عاشقی را در طریق مهرورزی.     

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:3  توسط هوشنگ فراهاني  | 

                          

با نام پر آوازه داریوش مهرجوئی از روزگار کودکی آشنا بودم. نام وی با سینماگران و روشنفکران زمانه ما همراه بود. هنرمندانی پیشرو که به اعماق روح پر تکاپوی انسان آشنا بودند. مسائل و مشکلات جامعه فقر زده ایران را می شناختند با فلسفه و مسائل روانشناختی عصر خود آشنا بودند و انسان را در زاویای مختلف درگیر با چالشهای  روحی و روانی و اجتماعی می دیدند. تلاش این هنرمندان بیان تمامیت روح انسان بود. در سالهایی که فضای اجتماعی و سیاسی ایران دستخوش تحولات، دگرگونی و کشمکش های بسیار بغرنج تاریخی است ( دهه چهل و پنجاه )  سینمای ایران مردم را در خوابی خوش فرو میبرد. کپی برداری از فیلمهای هندی، رقص و آواز، رواج موسیقی کاباره ای و رنگ باختن ارزشهای هنری در موسیقی و سینما و سایر هنرهایی که می توانند در این میانه نقشی داشته باشند. شخصیتهای فیلمهای فارسی الگوهای مضحکی هستند برای بسیاری از جوانان بی هدف و سر درگم آن روزگار و هنوز هم بسیاری از این فیلمها در بسیاری از کانالهای ماهوره ای پخش میشود. تو گویی که اینان هیچگاه در زمان حال زندگی نمی کنند و لمپنیسم گذشته سینمای ایران را همچنان نشخوار میکنند. در چنین شرایطی که این نوع سینما مخاطب بسیاری دارد ( مانند امروز ) و فرهنگ کاباره ای در میان عامه مردم رواج یافته و بر سر در سینماهای ایران اسامی فیلمهای عامه پسند به وفور دیده میشود، تنها تنی چند از سینماگران همچون « داریوش مهرجوئی » نامی درخشان در سینمای ایران داشتند که در آن شب تاریک، کورسوی امیدی رو به روشنائی بودند.« فیلم گاو » با برداشتی از« عزاداران بیل » اثر زنده یاد « غلامحسین ساعدی » روایتی بود از زوال انسان در پیچ و خم زندگی روستائی و سیتم فئودالی، رنج زیستن در فقر و بیماری و ترس از دست دادن یگانه ابزار کار، هراس از مرگ و اینها همه از مسائلی بودند که روشنفکر زمانه ما با آن درگیر است و با آن دست و پنجه نرم میکند. « فیلم گاو » توجه بسیاری از مردم و هنرمندان و روشنفکران را به خود جلب کرد. درد نگار، فقر نگار و بی پروا و زمخت، که عمق فاجعه را بخوبی نشان میداد. 

 آنسوی روح مهرجویی درگیر عرفان است و فلسفه. چه خوش نگاهی دارد به موضوع عشق و ایمان در فیلم درخشان و تکرار ناشدنی« هامون » همراه با بازی جاودانه زنده یاد« خسرو شکیبایی » بارها و بارها آن فیلم را دیده ام و هنوز هم پس از گذشت بیست سال برایم تازگی دارد.« هامون » در سالهایی ساخته شد که گرایش به مسائل عرفانی به دلیل شرایط خاص و بحرانی آن روزها در ایران رواج پیدا کرده بود.« هامون » در نظر من اوج به ثمر نشستن سلوک مهرجوئی بود. من سالکی را میدیدم که در سماعی عارفانه به مرزهای تازه ای پای میگذارد.« هامون » چشم اندازی تازه بود بر عشق و ایمان و عدم قطعیت در باورهای انسانی، به بن بست رسیدن روشنفکرانی که در دایره روزمره گی به گرد خویش می گردند. جامعه ای در حال گذر و پر شتاب رو به مقصدی نامعلوم. در نبود و فقدان معنویت و محرومیت های فرهنگی. در این فیلم عشق و ایمان به شکلی ناب با بیانی تازه به ظهور میرسد.« هامون » با عشقی سمبلیک و اسطوره ای، در جذبه ای عارفانه با تأثیر از آموزه های معنوی استادش در جستجوی خویشتن است. زبان انسانهایی که بگونه ای متفاوت می اندیشند و کسی ادبیات و گفتار و اندیشه ایشان را نمی شناسد. در فضایی رومانتیک با اشعاری آشنا از شاملو و نیما که به موقع و بجا بر زبان بازیگر فیلم جاری میشود که تا حدودی یادآور زبان آشنای روشنفکران آن روز است. نوستالژی آشنا و نهفته در داستان فیلم انسان را مجذوب میکند، زیرا مهرجوئی از عناصر خاصی کمک میگیرد که در جامعه سنتی ما که فکر میکند بسوی مدرنیسم پیش میرود، همواره نقش بازی میکنند و کارکرد بسیاری دارند. این فیلم پرداختی بسیار زیبا دارد و موسیقی آن با تأثیر و برداشتی از تمهای « یوهان سباستیان باخ » رنگی بسیار روحانی و عرفانی یافته است. تلاش برای تکرار این تجربه، در فیلمهای بعدی مهرجوئی نیز دیده میشود. به عبارتی سعی شده است که این روایت نامکرر عشق و ایمان و عرفان با زبان دیگری در آثار مهرجوئی تکرار شود.

                          

... و اما فیلم سنتوری. شاید نوشتن درباره این فیلم کمی تازگی خود را از دست داده باشد. ولی این یادداشت را بتازگی بعد از دوباره دیدن این فیلم نوشتم. من در خود نمی بینم که وارد حیطه موضوعی تخصصی همچون سینما و مسائل فنی سینما و فیلم گردم که آن نه در صلاحیت من است و نه در دانش من ولی از آنجائی که موضوع و محوریت این فیلم درباره نوازندگان موسیقی ایرانی است،  نکاتی چند نظرم را بخود جلب کرد که فکر میکنم نوشتن آن ضروری است. البته که این انگشت نهادن بر خطاها و ضعفهای روشنفکران نیست و نخواهد بود. آنچه از فیلم سنتوری انتظار میرفت چیزی بود در حد آثار گذشته داریوش مهرجویی. یعنی ژرف نگر و عمیق و بطور کامل ملموس و حقیقی. ولی آنچه دیده شد نه به زعم من بلکه از نگاه بسیاری از هنرمندان موسیقی که در گفت و شنود درباره این فیلم شاهد آن بودم، آنگونه که انتظار میرفت به نظر نرسید. شخصیت نوازنده سنتور به عنوان نماینده ای از موسیقی ایران هیچگاه ازسوی یک موسیقیدان پیشرو آن هم در شرایط فعلی موسیقی ایران پذیرفته نخواهد بود. شاید این بزرگترین انتقادی است که بر این فیلم وارد است. ساخت یک شخصیت سمبلیک از هنرمندان موسیقی ایران با آنچه در فیلم دیده شد منطبق نیست. موسیقی فیلم بسیار سطحی و سبک و موارد استفاده آن همان مجالسی است که در فیلم دیده میشود. بطور کلی  فضایی غیر واقعی از شرایط موسیقی ایرانی در فیلم بوجود می آید که گویی هنرمندان موسیقی ایران همانهایی هستند که در فیلم نشان داده میشوند. در میان هنرمندان موسیقی ایرانی هنرمندان بسیاری هستند که شرایط اجرای موسیقی در ایران برای آنها مهیا نیست ولی با جدیت تمام کار میکنند. قطعاتی بسیار ناب نوشته اند که بیان کننده رشد و تعالی موسیقی و موسیقیدان امروز است و فرهنگ موسیقی را به آنگونه که می اندیشند تبیین و تعیین میکنند. بسیار مطالعه میکنند و می نویسند و می نوازند و در همین تنگنای موسیقی امروز با تلاش بی وقفه ای به کار مشغول هستند و نه تنها در ایران بلکه حتی در سایر نقاط جهان راوی فرهنگ موسیقی هنری قدیم و امروز ایران هستند و در ضمن هرگز به افیون و مواد مخدر روی نیاورده اند. چهره سنتوری با نوعی از موسیقی بسیار سبک چهره مسخ شده یک هنرمند موسیقی ایران است. بسیارند هنرمندانی که در تنگنا و در بدترین شرایط رشد کرده اند و بالیده اند فرزند فقر و تنگدستی بوده اند و اکنون نیز به شایستگی در عرصه موسیقی ایران تأثیر گذار به پیش میروند. صحنه های تکان دهنده و دستمالی شده و چرک از تزریق معتادان به مواد مخدر که به هیچ روی جماعت طرفدار فیلم مهرجوئی را برنمی تابد. نه اینکه این صحنه ها را ندیده باشیم و از آن بیخبر باشیم بلکه این چهره ای نیست که می بایست آنرا در فیلمی از مهرجوئی از هنرمندان موسیقی ایران به نمایش بگذاریم. آن هم در شرایطی که از هر سوئی موسیقی هنری ایران مورد انتقاد قرار میگیرد. این تصویر برای موسیقیدان امروز آن هم این چنین خوار، زیبنده و در خور نخواهد بود. شاید در میان نسل گذشته موسیقی ایران این مسائل رواج بیشتری داشت، که داشت چرا که معلول شرایط نابسامان فرهنگی آن روزگار بودند  و در میان نسل امروز هم کسانی باشند که گرفتار افیون و بنگ باشند،که هستند و باز معلول همان شرایط، به شکلی دیگر آن هستند. ولی این تخدیر و سستی تنها در میان موسیقیدانان نیست بلکه در تمامی اقشار جامعه وجود دارد و محدود به هنرمندان موسیقی و یا غیر موسیقی نمی شود. هیچیک از بازیهای بازیگران درخشان نیست و در ضمن شخصیت « زن هنرمند »  نیز در این فیلم مخدوش است. زنی که در میهمانی های شبانه ساز می نوازد و در بدترین شرایط همسرش،  او را رها کرده یار دیگری برگزیده و عزم رفتن به کانادا یا هر جای دیگر میکند. البته اینها چیزهایی است که در میان نسل امروز و در این روزگار بسیار دیده میشود و محصول جامعه ای است که فرهنگ در آن تنها به شکل یک واژه مورد استفاده قرار میگیرد جامعه ای که در اساس، خود را و ارکان فرهنگی خودش را نمی شناسد و باور ندارد. من هیچگاه شخصیت زن در رمان بی نظیر جای خالی سلوچ اثر محمود دولت آبادی را فراموش نمی کنم. مرگان در جای خالی سلوچ تنها در انتظار مردش که رفته است برای کار و بیگاری.  با رنج و سختی فراوان روزگار میگذراند وفادار و استوار. بی حضور همسر در جدال با سختیها.

شخصیتهای فیلم سنتوری الگوهایی نیستند که به جوانان ما، استواری و استقامت، مناعت طبع و بی نیازی در هنر را بیاموزد. انگار که هنوز چهره هنرمندان موسیقی از سوی دیگر هنرمندان به شایستگی شناخته نشده است. و انگار همان چهره زشت و معلول موسیقی کاباره ای مهری است بر پیشانی نوازندگان . چرا هنرمند را در شکل متعالی آن جستجو نمی کنیم؟ تأثیرگذار و پیشرو، آشنا با مسائل انسان و درگیر و در حرکت با جریانهای اجتماعی؟  البته این پذیرفته است که در این شرائطی که امروزه در موسیقی ایران بوجود آمده است، بسیاری از هنرمندان از فرهنگ موسیقی فاصله گرفته اند. بسیاری روح و ذات هنر را نمی شناسند. برای هنرمند بودن تربیت نشده اند. مطالعه ای چندانی در مورد جریانات موسیقی و دیگر جریانات فرهنگی و اجتماعی جهان و حتی اطراف خودشان را ندارند و در جای خود می توان در مورد دلایل آن به تفصیل به بحث و گفتگو پرداخت. 

واژه« سنتوری » نیز اشاره به خفیف بودن و کم انگاشتن یک نوازنده سنتور است مانند دمبکی، لوطی و...داریوش مهرجویی می توانست از قابلیتهای تکنیکی و احساسی و همچنین ارزشهای موسیقایی نوازنده توانایی  مانند « اردوان کامکار » استفاده ای بهتر ببرد و از او موسیقی خاص خودش را خواستار باشد که بنظر من جریان تازه ای در سنتور نوازی ایران است و آن نوع موسیقی که در فیلم شنیده شد، از عهده هر کس دیگری بر می آمد. بطور کلی فیلم « سنتوری » از این دید   نمی تواند به عنوان فیلم برجسته ای به شمار آید هر چند که چیزی از ارزشهای هنری و کارنامه درخشان  داریوش مهرجوئی نخواهد کاست.      

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 3:28  توسط هوشنگ فراهاني  | 

یادت به خیر ساقی

با غربت نگاهت که به یادگار داشته ام

در تاریکخانه ای پر پیچ و خم از روزگاری دور

از میان فضایی پر غبار

در هم و گرفته و گنگ

و در صبوری آنهمه لحظه هایی

که بی تو گذشت.

بی هیچ سرگذشت

بی هیچ نشانه ای

بی هیچ چراغی  در دست.

از پس آن انتظار بود و انتظار

 و ساعتی که

هزاران بار لحظه ها را بی تو نواخت.

در کنار پنجره نیمروزی یک پائیز

حسرت پرواز بود و آواز چند پرنده ای 

در فصل کوچیدن و رفتن   

که خبر آورده بودند،  انگار

تکرار پر ملال روزها را بی تو...  آن همه اندوه را بی تو....

                         آواز تنهایی بود و تکرار چند واژه از چند سطر شعری شاید

                                                         مانده از کتابی کهنه و مانده از خاطراتی چند.

                                                                   که هر روز ورق میخورد. با یاد تو آهسته ، آهسته...

 یادت به خیر ساقی

                     چه ساده بود آن نگاهت، مهربان!

                                             با باده ای از صراحی چشمانت

                                                        که جرعه جرعه  نوشیدم و مست

                                                                پای کشان در پس کوچه های روزگار کودکی

                                                                                                  که پر از ترانه بود و باران.

رفتم. آنچنان دور و نه اینچنین نزدیک

                              تا با تو یگانه شوم

                                      در حاشیه کمرنگ و بی اعتبار زندگی

                                                        در مرز میان بودن و نبودن و درکی نامفهوم از معنای زندگی

                                      در میان دست نوشته های تنهایی 

                                                                در کتابی پر از غلط و واژه های نا همگون زندگی.

  یادت به خیر که بر من آموختی و با من سرودی از باران.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:27  توسط هوشنگ فراهاني  | 

                                                      

                                                      

پس از گذشت چند سال صدای دلنشین اسماعیل نواب صفا را در گفتگوئی با پرویز یاحقی از سایت ایران صدا شنیدم. کلامی دلنشین از نواب صفا « ای امید دل من کجائی » و ساز گویا و پر سخنی از پرویزیاحقی. تمام فضای ذهنم پر شد از یاد اولین روز دیدارم با نواب صفا، در خانه ای تنها و با کوله باری از خاطرات و یادهای یارانِ در گذشته اش از حسین خان یاحقی، مجید وفادار، مرتضی و رضا محجوبی، حبیب اله بدیعی و.... آنقدر دیدنش برایم پر شکوه بود که در آستانه در ایستادم و چند لحظه ای چهرۀ آرام و دوست داشتنی اش را نظاره کردم و با خود گفتم « که این لحظه یکی از لحظات بیاد ماندنی زندگی من خواهد بود.» همانگونه بود که اندیشیدم. زیرا که در برابر شاعری با آن همه لطافت طبع و نازکی خیال ایستاده بودم. شاعری که روزگار کودکی و نوجوانی را با اشعار و ترانه هایش سپری کرده بودم. نه تنها من، که هر ایرانیِ آشنا با ساز و سخن، نام شاعری چون نواب صفا را در یاد داشت که بسیار سروده هایش را با ساز بزرگان موسیقی ایران و با صدای خوش آهنگ ترین خوانندگان ایرانی شنیده بود. آنچه از اولین دیدارم از صفات و منش او شنیده بودم دوباره در ذهنم نقش بست و بنظرم چنان رسید که بسیار  یگانه است. آری یگانه بود. در گفتگویمان محو کلام زیبایش شدم. آنقدر بی پیرایه که گویی سالیان درازی است که او را می شناسم. آنچه میگفت از آرزوی فردایی روشن برای ایران و ایرانی بود و موسیقی ناب ایران زمین. و همواره نیز این کلام بر زبانش جاری بود. بسیار یاد میکرد از روزگار همدلی و همنشینی با بزرگانی چون ابوالحسن صبا و احمد عبادی و حسین خان یاحقی و از همدلی با ایشان و دیگر یارانش که هر کدام در موسیقی ایران بابی همیشه مفتوح و گشوده دارند. سازی نواختم با هر چه در توان داشتم که بسیار سخت و دشوار بود در نزد ساز آشنایی چون نواب صفا نواختن. ادامه این آشنایی به نگارش کتاب تکدرخت انجامید که تصحیح و نگارش نت ترانه های این کتاب را به من واگذار کردند که در یک تلاش شبانه روزی سه ساله به انجام رسید. در مورد هر یک از ترانه هایش خاطره ای داشت که در جای خود شنیدنی است. در روزگار پیری و در آخرین روزهای حیاتش تنها چند تنی از دوستان نزدیکش با او ارتباط داشتند و گاهی در دیدارهایمان آنها را نیز ملاقات میکردم و یا از ایشان سخنی به میان می آمد و دیگر تنهایی بود و تنهایی. بر یاد دارم که در یکی از شبهایی که از خانه اش بیرون می آمدم پر بودم از هوای بیخودی از اشعاری که برایم خوانده بود که در بیت بیت این اشعار و ترانه ها غربت و تنهایی غریبی موج میزد. مرا با خود برده بود. انگار که حکایت روزگار تنهایی خودش را برایم در زبان شعر بازگو کرده بود. هوای پائیزی و پرسه ای شبانه و اشکی که مجالم نداد.

                  من چیستم، حکایت از یاد رفته ای .............تصویری از جوانی بر باد رفته ای

                  صید ز دست رفته سر بار زندگی.............با پای خویش، در پی صیاد رفته ای

                 من کیستم، ز کوی مرادی که جای توست......ناشاد باز آمده ای، شاد رفته ای

                 در شوره زار هجر تو محبوس مانده ای..............در گلشن خیال تو آزاد رفته ای

                کی دیده چشم کس به خرابات عاشقی.......چون من خراب آمده و آباد رفته ای

                یاد صفا ز خاطره ها کی رود که گفت:...........من چیستم، حکایت از یاد رفته ای

 آخرین بار صدایشان در مکالمه تلفنی شنیدم. گفتم که نگران احوالشان بوده ام خندید و گفت:             « آقا ! حالا که هستیم ولی تا دیر نشده یک سری بما بزن » بعد هم خندید و قرارمان برای یکشنبه آینده شد. یکشنبه بعد در منزل ایشان مراسم یادبودشان برگزار میشد و من دیگر هرگز صدای نواب صفا شاعر آنهمه ترانه های خیال انگیز را نشنیدم. امشب دوباره پس از چند سال صدای ایام جوانی نواب صفا، بهانه ای شد برای نگارش چند کلامی به یاد دوست و شاعر و ترانه سرای زمانه ما   « اسماعیل نواب صفا » یادش گرامی باد. 

 گفتگوی نواب صفا و پرویز یاحقی از سایت ایران صدا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:17  توسط هوشنگ فراهاني  | 




.... از پس سالیان بیقراری و انتظار

با آنهمه بردباری و شکیب

در نیمه راه آزمون خسته و پر هذیان زندگی

 و در میان انبوه، انبوهی از تنهایی

آرام و بی آنکه در انتظارش باشی می آید.

بی هیچ نشانه ای

و تو اما خسته از پیمودن راهی تفتیده و پر غبار

چون خنکای نسیمی در بهار

آرام می آید و نرم بر جانت می نشیند.

..... شبی آمد با آئینه ای در دست و از پس آنهمه انتظار

آشفته زلف و پریشیده و پر شکنج گیسوانی رها

از میان خوابهای پریشان و کابوسهای بی انتهای من طلوع کرد.

تو را می شناسم آه ... !

ای نیمه پنهان من.

تو را که دیر زمانی است که در من و با من میزیسته ای.

از عهد کاشی های فیروزه ای و نغمه های سرخوشی

از روزگار هر چه سفالینه و سنگ

همیشه با من بوده ای و دریغ که بازت نمی شناختم.

و من بی تو اما دیرگاهیست که دیگر،

بر روی هیچ آئینه ای نمی خندم.



بشنوید اثری زیبا برای پیانو از پرایزنر آهنگساز معاصر لهستانی در فیلم ورونیکا



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط هوشنگ فراهاني  | 



گفتا که مرا علم لَدنی هوس است ------------- تعلیمم ده اگر که در دسترس است

 گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو -------------در خانه اگر کس است یک حرف بس است

 


این روزها یکی از دغدغه های ذهنی من کنکاشی پیرامون وضعیت اسفبار موسیقی ایران است. شاید این اسفبار بودن و چندگانگی که فضای گرفته و پر آشوب موسیقی ایرانی را احاطه کرده است، از نگاه کسانی چون من که تعلق خاطری به اساس و بنیانهای موسیقی ایران دارند نگران کننده بوده ولی از دید و نگاه بعضی دیگر، تحت عنوان« ضرورت تغییر» قابل تفسیر باشد. البته بدیهی است که هر نگاه منطقی ضرورت تغییر را بر اساس نیازهای زمان می پذیرد ولی کاستیها و بساط انواع پر زرق و برق و فریبنده موسیقی را، هرگز. اتفاقاتی گذرا که این روزها با عناوین مختلف گاه به عنوان موسیقی جدی و غیر جدی و گاه به عنوان موسیقی معاصر و.... به خورد مردم داده میشود، که معمولا نیز برای اهالی هنر، قابل پذیرش نمی باشد. چون این اینگونه موسیقی تعاریف تازه ای از موسیقی هنری را با خود در بر نداشته و همچنین نمی تواند بر ستون و پایه های موسیقی قدیم و هنری ما استواربماند. به عبارتی ادامه مسیر موسیقی هنری ایران از این گذرگاه عبور نخواهد کرد. از این دست آثار بسیارند مانند انبوهی از آثاری که این روزها  به عنوان یک پدیده در موسیقی ایران مطرح میشوند و یا خوانندگانی که بواسطه نمایش در تلویزیون و یا در دیگر رسانه ها پاسی از شب نگذشته به شهرت های کاذب میرسند و در نگاه آنانکه حتی با الفبای موسیقی نیز آشنا نیستند در صدر موسیقی دانان کشور قرار میگیرند.  مولانا میگوید: « وجود پول تقلبی در بازار، نشانه اینست که پول حقیقی در بازار وجود داشته است.»

 ما باید مسیر واقعی هنر را بشناسیم و بشناسانیم. هنگامیکه انواع موسیقی بازاری و تقلبی در بازار موسیقی هست، نشانه اینست که یک و یا چندین نوع موسیقی خالص، سالم و ناب نیز وجود دارد که بسیاری از وجود آن بیخبرند. البته نوشتن و بازگو کردن این نکته برایم بسیار دردناک است که متأسفانه باید بگویم یکی از کارکردهای یک جامعه راکد مانند جامعه ایران به ابتذال کشیدن آن چیزی است که فاخر و دارای اصالت است. عدم آگاهی و فقر فرهنگی همیشه افراد ناآگاه را حق به جانب میکند و هر کسی بخودش اجازه میدهد در این آشفته بازار بساط کاسبی راه بیاندازد. تعداد اندکی که حرفی برای گفتن دارند، و هنر را می شناسند و کارکردهای فرهنگی آن را تشخیص میدهند و از نقش انسان ساز آن آگاهی دارند، همواره یا در حاشیه هستند و یا اصولأ هیچگاه به بازی گرفته نمی شوند. گفته و ناگفته هایشان به باد و هوا سپرده میشود. حرفها و اندیشه های تازه اشان در نطفه خفه میشود، اگر ایستادگی کنند، حرفهایشان مد میشود و مد که شد به ابتذال قابل ترحمی کشیده میشود.

 بارها با خود اندیشیده ام که در روزگار ما موسیقی ایران بر گذرگاه همه این مصائب قرار گرفته است و هم اکنون نیزدر فضای فرهنگی جامعه ای زندگی میکنیم که بخش بسیاری از آن در چارچوب و قالبهای قراردادی و سنتی گذشته قرار دارد و هم اکنون نیز تا چند نسل آینده راه گریزی از آن نداشته و نداریم و همچنان درگیر و دار بسیاری از سنتهای دست و پا گیر گذشته هستیم. در جامعه ای که نه آنچنان سنتها و ریشه هایش را نیک دریافته و آن را به عنوان هویت و بخشی از میراث بشریت برداشته و همواره با خود به همراه دارد و آن را بخوبی می شناسد و از آن بر خود می بالد و نه آنچنان مدرن است که دیدگاههای مدرنیته را مانند جوامع پیشرفته پذیرفته باشد. و گاهی نیز می شنویم که در شرایطی که هنوز موسیقی ایران در این چنین فضای بسته ای دست و پا میزند و از میان این همه فشارها با نفسی گرفته و تنگ به حیاتش ادامه میدهد، عده ای دم از پست مدرنیسم میزنند و با ادا و اطوارهای عجیب و غریبی می خواهند ساز نی را به زور همراه با جمبه آفریقایی و طبلای هندی به عنوان موسیقی معاصر ادغام کنند.

بسیاری از هنرها وابسته به یک فرهنگ هستند و فقط به سرزمینی خاص تعلق دارند. شکل خاص خود را دارا هستند. ماهیت و هویتی مخصوص بخود را دارند که با معیارهای دیگری قابل سنجش نیست. مانند مینیاتورهای ایرانی، خوشنویسی ایرانی، مجسمه های آفریقایی، نقاشی های چینی. موسیقی ما نیز از این دست هنرها می باشد. نه اینکه قابل تلفیق با سازهای دیگر نباشد. نه اینکه با شیوه های نو مخالف باشیم، ولی اینگونه تمهیدات راهی نیست که موسیقی ایران را با توجه به توانائیهای خودش به مرحله تازه ای از تکامل خویش برساند. اینگونه تمهیدات در عرصه موسیقی ایرانی تنها حکم یک زنگ تفریح و یک سرگرمی کوتاه مدت را داشته و هیچگاه حرکتی بنیادین و اساسی را در بطن جامعه در پی نخواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:45  توسط هوشنگ فراهاني  | 

چیزی تمام زندگیم را انباشت.

آهسته چون گذر خیالی، از دور دستهای بی زمان و بی مکان گذشت و جام خالی وجودم را پر کرد.

آوایی بود نغمه ای شاید، ممتد و بی انتها که همواره مرا فریاد میزد.

نغمه ای که از میان درای در هم پیچیدۀ کاروانی دور می آمد.

صدایی گنگ و ناپیدا و آنچنان دور از آوازهای مست و شبانۀ کولیان. پایکوبان و رها با دخترکانی با پولکی بر گیسو و دستها.  تمام فضای تیرۀ افق پرشد  ازفریاد ناقوسی بی پروا در سکوت ممتد شب.

هراسان رفتم بدنبال آن صدایی که مرا در شبی گنگ فریاد میزد. رفتم.... نا پیدا و دور شدم. چون دود ی بر آسمان و چون خاکستری مانده از انبوه آتش بر زمین و بناگاه طلوع دیگری در من آغاز شد.

حسی ناآشنا از شرقی ترین سمت های وجودم تابیدن گرفت و شگفتا که رازی را دریافتم.

رازی را که حکایتی غریب داشت، از آنانی که سر سپرده بودند پیش از من بر طریق مهر ورزیدن  و عاشقی . حکایت سالیان باد بود و فراموشی. حکایت روزهای رفته و روزهایی پر از غبار، حکایت عاشقی بود و هجوم خیال ....

دردهای آدمیان را این حکایت بی انتهای بودن و کوچیدن و رفتن را در نغمه های ساز زمزمه کردم و افسانه نامکرر عاشقی را دوباره ساز کردم. آزمودم، تجربه کردم و بالیدم با این همه واهمه های بی نام و بی نشان و دورتر ازهر وهم و گمان و خیال.

بر یاد سپردم که در زندگی چگونه باید غزل آموخت و نغمه ها ساز کرد..... و اینک آمده ام از پس آن همه دیروز و اینک منم روایتگر نغمه های کولیان و قصۀ فرهاد و حکایت تیشه و سنگ.

حکایت های نا نوشتۀ مرا انباشته از جادو و خیال بشنو و بر یاد بسپار که زندگی عشق ورزیدن و آموختن و سلوک است و دیگر هیچ. 

رقصی مستانه و شورانگیز در والس شوستاکویچ (بشنوید)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:59  توسط هوشنگ فراهاني  | 

 یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

   حضرت حافظ

 هنر تجلی بیرونی آن چیزی است، که در روح ما پدیدار میشود. هنر تجسم عینی رخدادهائي است که در نا خود آگاه انسان در جريان است. روح انسان درك ميكند، مي بيند، مي انديشد. بعد با مواد و ابزاری که در دست و در ذهن دارد، بر سر و روی این جهان نقش میزند. با خیال خود جهانی را می آفریند که مصالح آن همین محسوسات است، ولی آنچه ساخته میشود از جنس واقعیات ملموس نیست. ماورأ طبیعت است، دست یافتنی نیست. در هنر هيچ چيز به معناي واقعي آن در طبيعت وجود ندارد. جايگاه جولان خيال است. اينجا ديگر نمي توان از هيچ نظمي تبعيت كرد. چه در نظم چه در نثر چه در موسيقي و هنرهاي ديگر. هنر چارچوب و لولا بر نمي دارد. قاعده و قانون خاصی ندارد. موسیقی از میان این هنرها مجردترین است چون مصالح اولیه آن از جنس عاشقی است، در هماندم در وجودت می نشیند از خود بیرونت میکند. هیچگاه نمی توان رخوت آن را توصیف کرد. و هیچگاه نیز نمی توان فرهنگی را که در جوامع انسانی بوجود می آورد در همان ابتدا به چشم دید. بلکه آرام آرام می آید و با روح مردم همنوا شده و در وجود آنها درونی گردیده و ابزاری میشود در بیان آرزوها و اندیشه ها و احساسات آدمیان.

خیلی وقتها نمیشود هر چیزی را به روشنی بیان کرد. ملاحت و زیبائیش را از دست میدهد و یا گاهی آن کلام و یا مفهمومی را که قصد بیانش را داریم، آنقدر سهمگین است که نمیتوان آنرا به سادگی و در قالب واژه های معمول گنجاند. از اینرو آنرا در قالب هنری عظیم می گنجانیم تا بتوانیم آنرا راحت تر تحمل کنیم. گاه روایت راز گونه ای از عشق در شعری ناب پدیدار میشود، گاه در موسیقی. اما گاهی آنطورکه باید، خيلي از واژه ها صراحت ندارند، رهایت نمی کنند و آرام نمی گیری. گاهی نمي توان آنها را عريان بيان كرد. در لفاف و پيچيده در حجاب زيباترند. يا اگر به گونه اي بديع بيان شوند تأثير بيشتري خواهند داشت. در بعضی از مواقع و در جوامعی که راکد هستند و همیشه در سطح حرکت می کند، سرنوشت معانی رقت بارند. تأثر برانگیزند. کسی زبانت را نمی فهمد. صدای سازت را نمی شناسند. هنر مهر ورزیدن را نمی دانند. تو گوئی همه نامحرمند در طریق عاشقی.

      

 تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش





بیان تازه ای از شکوه انسان بودن در بخشی از موسیقی جاودانه زبیگنف پرایزنر آهنگساز مشهور لهستانی در یکی از فیلمهای سه گانه کیشلوفسکی (آبی، سفید،قرمز)
برای شنیدن موسیقی از این لینک نیز هم می توانید استفاده کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:45  توسط هوشنگ فراهاني  | 

من بی می ناب  زیستن   نتوانم                                    بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید                                    یک جام دگر بگیر و من نتوانم
                                             «حکیم عمر خیام»


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:39  توسط هوشنگ فراهاني  | 

بسيار نواخته ام آن روزها را، كه باغ پر از خشكي بود. باغ پر از بي برگي.

با نشانه هایي ازلطافت غريب عشق در لهيب سوزان تمّنا. بی جرعه ای با عطش. براي رسيدن و باليدن. شدن ازخویش با نظری بر منتها ی درون. سلوکی در مکاشفه ای عابدانه. داغ عاشقی بر دل. که  گوئی رنگ بر گونه ات زرد و ناتوان از سالیان اعتکاف.  بسيار نواخته ام آن روزها را،كه نشسته بوديم در انتظار ماه و آئينه و آفتاب. تنها چشم برروزنه اي كه چشم انداز دنيائي بود، ناممكن و دور ناممكن و غريب.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، در غربت و  تنهائي خويش و جز تو كسي نشنيد آن نغمه هاي غريب را، كه از دوردستهاي وجودم مي آمد .از آنجا كه هيچ پيدا نبود. جائي  ميان شب و روز در مرز سایه ها.  بی باوری  خیره بر غروب و انگار كه از زير طاق ايوان شبستاني قديمي مي آمد.

 نغمه اي بود كه  آمد وجودم  را انباشت از دردهاي كهن هزار ساله.دردهائي را كه نه كس را ياراي گفتن بود و نه كس را تاب شنيدن.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، براي انديشيدن. براي ايستادن و پرسه های شبانه و مست در گذر از كوچه هاي خيس و خلوت عاشقي

در مسير گذر از لحظه هائي دور كه تو را و مرا به آنجائي برساند كه جهاني است پر از شگفتي و راز و سرآغازي است براي باليدن.

 راستي بياد مي آوري آن روزها را. استاد مرا گفت: هان چه ميگوئي پسر؟

 دلم لرزيد. گفتم استاد بر من عشق بياموز!

 چه راه غريبي بود در گذر از رهگذار باريك و تنگ آن سالها.

 واينك از پس آن روزهاي رفته آوا و نغمه های غريب و ژرفي  است كه همواره مرا ميخواند.

 اينك نشسته ام بر آستان آن باغ همان باغي كه بي بار بود و بي برگ و امروز پيچيده در غبار آن تمنّا و تازه تازه بهار را از نو تجربه ميكند. رفته رفته و آرام به بار مي نشيند تا كه لحظه هايمان آبي شود به رنگ خدا.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:6  توسط هوشنگ فراهاني  | 

کاش میشد شاعری باشم،

تا مرثیه ای بسرایم برای تو، با واژه هایی همه از خشت و خاک و دانه های گندم.

کاش میشد ابری باشم که انبوه غمها و غربت خویش را، زار بر زمین سرد  می گرید.

کاش پرنده ای بودم در آسمان آبی صبح بال گشوده و رها که میرود رو به بی انتها و بی انتها.

کاش غزلی بودم پر از واژه های تَر و می نشستم در میان سطر سطر کتاب عاشقی.

کاش میشد که اینهمه اندوه را می سپردم به دست باد و فراموشی.

کاش ترانه ای بودم کوچک و دلتنگ و آنهمه رنجهای تو را می خواندم در هوای بیخودی و در پرسه ای شبانه و مست.

کاش صورتگری بودم نه این چنین با چامه ای حقیر و خرد تا تمامیت روح تو را ترسیم میکردم، بر گونۀ آسمان و بر زمین می کشیدم. بر هر بوم و صفحه ای نقش و یاد تو را.

کاش ستاره ای بودم که غریبانه از گوشۀ آسمان، شبی تاریک را سوسو میزدم و آری من نیز چون تو غروب میکردم.

کاش دریا بودم تا در گوشه ای از افق به آسمانی خاکستری می پیوستم.

کاش مسافری بودم تا بر راهی غریب و بی نشان پای می کشیدم. بر تن  جاده و راهها ، دریاها را در می نوردیدم و رازهای غریب جهان را به مکاشفه ای ژرف می نشستم. پاهای خسته را  آنگاه به خنکای زلال نهر و جویباری می سپردم. باز پای در راهی دیگر و دیاری دیگر.خسته نمی شدم و آنهمه را تاب می آوردم.

کاش میشد دوباره از تو سرود و از تو نوشت.

کاش این چنین نبودم حقیر و خرد، گنگی در میان انبوه واژه گان، دربدر و بی شکیب نوشتن.

کاش میشد که این همه را با رنگهای دیگر زندگی در آمیخت و خلاصه کرد.

کاش میشد نسیمی شد و از سر آن خانه های کاهگلی گذشت که روزی در آن گوشه زمین من از تو روئیدم. از تو که خاک بودی و من دانه ای خرد. از آن همه کوچه باغهای پائیز و آنهمه سردی و آنهمه غروب.

کاش میشد..... کاش میشد.....

و من اما اینک هیچم در مداری عبث از حلقۀ بیهودگی زمین و زمان و بر گرد تکرار ملال آور این روزها می چرخم و می چرخم و از هذیان این همه ایکاش ها خسته نمی شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21  توسط هوشنگ فراهاني  | 

« اگر اندوهي به دل در آید،غنيمت داريد، كه مردمان به بركت اندوه بجائي رسند.»

 « بايزيد بسطامي»

هنر زائيده رنج است. دردي كه آرام آرام مي آيد و وجودت را مي انبارَد و سنگينت مي كند. دردهای زندگی آدمیان بی شمارند آنقدر که در ذهن و ضمیر و در نهانشان. هنرمند باید لیاقت رنجهایش را داشته باشد. رنجهايي كه بقول « صادق هدايت» روح را آهسته در انزوا ميخورد و مي تراشد.
درد بسياري از هنرمندان نبودن آن چیزی است که هست. يعني بدست آوردنش چندان سخت نيست. مانند ديگر احتياجات مردم، بالآخره بدست مي آيد. غم نان است. روزمره گي است. كسب و كار و بازار است. همه ما هم اينگونه دردهاي مجازي را مي شناسيم.
اما درد بسياري ديگر نبودن آن چیزی است که نیست. به زبان نمي آيد،گفتني نيست. براي بدست آوردنش بايد تمام طول و عرض زندگي را پياده پيمود. با خود رنج به همراه دارد. ميراث آن تنهايي است. باز بقول نويسندة دردمند و فقيد كشورم « صادق هدايت» « اين دردها را نمي توان به كسي اظهار كرد چون عموماً بر سَبيل عقايد جاري آن را به ديدة شكاك و با تمسخر مي نگرند.»
حضرت مولانا نيز اينگونه فرموده است كه:

   یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست.

انسان خلاق یعنی « هنرمند». انسانی که از همه چیز بریده است. این عظیم ترین کار هنر است. رهايي. انسان با نوشتن و نواختن، خود را می نوازد و میخواند. تعريف تازه و نگاهي ديگري به هستي مي اندازد كه تاكنون كسي نه آنگونه ديده است و نه آنگونه شنيده. در آوازي مستانه و در لحظه لحظة نغمه هاي سازي سرخوش. در روايتي تازه و هستي شناسانه از يك فيلم، كه بعد از پايان آن دلت مي خواهد فرياد بكشي و بعد يك جور طعم تلخي از زمختي روزگار را احساس ميكني. اينگونه دردها را چگونه مي توان نوشت؟ چگونه مي توان سرود؟ چگونه مي توان در ساز آميختشان و فريادشان كرد و بر سر هر كوي و برزن آن را زمزمه كرد؟
شكوه زندگي در جدائي و فراق است و اگر وصالي در كار بود، افسانه مجنون اينگونه به درازا نمي كشيد!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط هوشنگ فراهاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط هوشنگ فراهاني  | 

هميشه ذهنم پر ميشد از سئوالهائي كه پاسخ به آن، نياز به كنكاشي اساسي و زير بنائي داشت. هنوز هم اين سئوالها دغدغه هاي اساسي بسياري از هنرمندان است. اعم از نويسنده، شاعر، آهنگساز، فيلم ساز و.... بنظر من خيلي مهم است كه هر هنرمندي بازتاب انديشه ها و دغدغه هاي ذهني خودش را در جامعه اش ببيند. و ديگر اينكه بسيار اهميت دارد كه هنرمند زمانه ما اين پرسشها را از خود بپرسد. هر چند كه خود نيز برخواسته از همان جامعه اي است، كه او برايش مي نويسد و مي نوازد و مي خواند و...در واقع هنرمند از ميان همين جمعيت به اين نتايج ميرسد كه چگونه بنوازد و بنويسد و اين كنش و واكنشي دو سويه است. مسئله اساسي تعريفي است كه هر هنرمندي از خود و از هنر دارد.
هنر چيست؟ آیا هنر وسيله اي است برای تفریح و تفنن؟ رسالت هنر در چيست؟ چرا هنر را بزرگ می شماریم؟آیا هنر مي بايست از چارچوب و قاعده ای خاص پيروي كند؟
شايد گفتگو از هنر و فرآيند تكوين آن در وجود انسان و بعد به فعليت در آمدن و به ظهور رسيدن آن در جامعه، چيزي نباشدكه بتوان از آن گزيده و كوتاه سخن گفت. ولي شايد سرآغاز خوبي براي گفتاري در آينده باشد. مخاطب هنر همه انسانها هستند. هنر از جنبه های تفننی زندگی طبقات مرفه فراتر رفته و امروزه بصورت جدی ترین مسئله انسانی در آمده است. هنر باید بدست متفکران و اندیشمندان دردمند ساخته شود. به عقيده من زیبایی به عنوان اساس هنر، درست نمي باشد و تنها یکی از منزلهایی است که هنر از آن میگذرد. نیاز اساسي برای بررسی هنر شناخت انسان است. علم کوششي است برای آن چیزی که وجود دارد و هست. اما هنر عبارتست از کوشش انسان برای برخورداری از آنچه باید باشد و نیست.
افلاطون گفته بود: هنر تقلید از طبیعت است. اما آيا امروزه ما نيز در مورد هنر چنين مي پنداريم؟ آيا هر گونه تقليد صرف از طبيعت آفرينش هنري را سبب ميشود؟ شايد در آن روزگار هر كسي كه يك نقاشي را مطابق با الگوي اصلي آن در طبيعت مي كشيد، نقاش بزرگي به شمار ميرفت، اما امروزه در نظر من هنر، آن چيزي نيست كه در طبيعت وجود دارد و اتفاقاً آن چيزي است كه در طبيعت وجود ندارد و ما مي خواهيم آن را بوجود بياوريم. جهاني را خلق كنيم پر از افسون و خيال كه تاكنون وجود نداشته است. هنر آرزوی رسیدن به آن چیزی است که وجود ندارد.
« هنر مرز بين جادو و افسانه و واقعيت است.»
علم كيمياگري است. در اين عصر از هر عنصر ابتدائي و نه چندان ارزشمند، دست به كار ساختن كيميائي مي زنيم كه ارزشمند است و در روح و جان انسان نفوذ ميكند و حالتي سرشار از ستايش و احترام را در وجود انسان بر مي انگيزد.
 هگل میگوید: « در طول تاریخ هنر دارد از عینیت و مادیت بطرف ذهنیت و معقول بودن ميرود و اينگونه است كه تکامل پیدا میکند.»
هنر بر خلاف آنچه که ارسطو می گوید در تلاش بوده از آنچه که عینی و محسوس است و موضوع علم است بیرون بیاید و انسان را بیرون بیاورد. پس تمام آثار هنری را می بایست بر اساس حرکت بسوی تجرد و ذهنیت درجه بندی کرد آن چیزی که از مادیت و عینیت فاصله میگیرد. مجسمه مادی است چون جامد است. نقاشی نيز اينگونه است. موسیقی و شعر اما، مجردترین است. نمي توان براي آن يك سمبل بيروني تراشيد و آن را عينيت بخشيد. يك لحظه است. شنيدن و گذر و يك احساس بيخودي، سرخوشي و غوطه در خيال.
عالم وجود اول روح مطلقی بود، ناخودآگاه. بعد در اندام طبیعت وارد شد. روح تکامل پیدا کرد
تا به انسان رسید. بعد انسان پاي در مسير خودآگاهی نهاد. و هر چه بخودآگاهی بیشتري میرسد، میتواند تجرد را احساس کند، خودش را در يابد. چون خود مجرد است. هنر یعنی مجرد شدن و تجرد را احساس کردن یعنی روح مطلق ناخودآگاه و یعنی به خدا نزديكتر شدن و وجودش را لمس كردن و او را شناختن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:29  توسط هوشنگ فراهاني  | 

   من  اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست   تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني (حافظ)

 تاريخ موسيقي ايران پر از غلطهاي فاحش است. در مسايل گوناگون تاريخي هم هميشه به خودمان دروغ گفته ايم. بعد هم افسانه پردازي مي كنيم و آه كه چقدر دوست داريم به اين خيالها و افسانه هاي ساخته ذهن خودمان پر و بالي بدهيم و از آن يك شاهكار، يك حماسه بيافرينيم. بعد هم همين گزافه گوئيها و بزرگنماييها را مي خواهيم به زور به مردم و خصوصاً به نسل بعد بقبولانيم. مثلاً در مورد تاريخ پر شكوه ايران باستان و موسيقي باربد و نكيسا قبل از اسلام. كه مثلاً باربد، براي سيصد و شصت روز سال و سي روز ماه و هفت روز هفته يك نوع موسيقي خاص ساخته بوده است.  و غير از اينها هم براي هر مناسبتي آهنگي مي ساخته كه هوش ربا بوده است. نميدانم اين همه نغمه هاي عجيب و غريب باربد به كجا رفته و مگر سال سيصد و شصت روز است؟ بزرگترين موسيقيدانان امروز در موسيقي ايران، پس از ساختن سي تا پنجاه آهنگ و ترانه كفگيرشان به ته ديگ ميخورد و دچار تكرار خودشان و تكرار ديگران مي شوند. يا مثلاً در مورد فارابي نوشته اند« فارابي به مجلسي اندر شدندي و سازي همي نواخت ( سنتور) كه همه از خود بيخود همي شدندي آنگاه نغمه ديگري ساز همي كرد به غايت غريب و دشوار،كه همگان گريه و شيون همي بكردندي و آنگاه نغمه ديگر همه را بخنداندي و با نغمه بازپسين همگان در خواب همي شدند و او ساز به زير بغل پر كفايت همي زدندي و از در برون شدندي.» در اين روزگار من فقط در بعضي از كنسرتهاي اساتيد بزرگوار آن هم در هنگام خواندن آواز مي بينم كه عده كثيري به خواب ناز اندر همي شدند و با صداي بلند خر و پف همي كنند. كجاست فارابي كه هنر خواب كردن خلق الناس را از اين اساتيد بزرگوار بياموزد. نمونه مضحك ديگر: در تاريخ اينگونه نوشته اند كه « عربها در صناعت موسيقي از خود هيچ نداشتند و موسيقي را از كارگران و بنايان ايراني فرا گرفتند كه براي ترميم خانه كعبه به مكه رفته بودند و هنگاميكه آن بنايان بر روي  چوب بست در هنگام چيدن آجر، دلشان ميگرفت و به زير آواز ميزدند عربها اين نغمه ها را حفظ كردند و همانها را اساس و بناي موسيقي عرب قرار دادند.» پس لازم شد كه از اين پس هنرجويان گرامي صناعت موسيقي را از بنايان بر روي چوب بست بياموزند.!
داستان جالبتر اينكه تازگيها شنيده ام مرثيه اي را كه حضرت آدم در سوگ حضرت هابيل خوانده است توسط پژوهشگران ايراني به خط نت مزين گرديده است و پارتيتور آن بزودي توسط يكي از باندهاي چاپ و نشر موسيقي منتشر خواهد شد.
يكي ديگر از گرفتاريهاي ما، بزرگنمايي آدمهاي كوچكي است كه بزور ميخواهيم بزرگي آنها را در تاريخ به اثبات برسانيم. مثلاٌ روح اله خالقي در كتاب سرگذشت موسيقي در مورد حاجي خان ضرب گير مي نويسد « كه چون وزيري در حضور ميرزا حسينقلي به گستاخي دست به ساز برده بوده است و اين حركت را به ميرزا خوش نيامده بود، حاجي خان ضرب گير هم دست به ضرب مي برد و كلنل وزيري را به يك دوئل هنري دعوت ميكند و چنان ريتم هايي بكار مي برد كه وزيري را در چشم به هم زدني نقش بر زمين ميكند.»
 نوازندگان تنبك در عصر حاضر كه هنوز « بعله و بعله و بعله ديگه» اثر فخيم حسين تهراني را مي نوازند چطور است كه در صد سال پيش، وزيري جلوي پاي حاجي خان ضربگير لنگ انداخته و بطرز فجيع و ناگواري شكست خورده است. آن هم موسيقيدان قدرتمندي همچون وزيري كه اگر ما در تاريخ موسيقي ايران چند نفري مثل او داشتيم، اوضاع موسيقي ما با امروزمان تفاوت بسيار داشت.
و صدها نمونه ديگر از اين دست كه نه تنها در تاريخ موسيقي بلكه در عصر حاضر نيز هنوز مردم دست از آن بر نداشته اند و هنوز برخي از اساتيد را موجودات فضايي مي پندارند. بيائيم روح و ذهن و انديشه امان را بر بناي واقعيتها و حقيقت هاي زندگي بنا بگذاريم. دست از اين همه باورهاي دروغين نسبت به ايران باستان و قهرمانهاي خيالي تاريخي برداريم و خودمان را بيشتر باور كنيم. اگر گذشتگان ما زندگي اشان را خوب و نيكو زيسته بودند ما هم اكنون اينگونه روزگارمان را تلخ سپري نمي كرديم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 3:33  توسط هوشنگ فراهاني  | 

« آنكه مي خندد، خبر هولناك را نشنيده است.» برتولت برشت.

فاجعه خيلي پيشرفت كرده بود. كسي هنوز از ماجرا خبر نداشت. كافه ها وكاباره ها پر بود از خوانندگان ريز و درشتي كه همه از شهرستان آمده بودند به هواي كار.  دختران فراري در صداي همهمه و بوي دود. رقص افسونگرانه رقاصه ها  با عطر سكرآور گيسوانشان و نوازندگاني كه مست از مي شبانه بر سازهاي خويش مي كوفتند. نيمه هاي شب خيابانها وكوچه هاي شهر پر ميشد از هرزگي.
اين صحنه ها مرا بياد وداع « بودا » با زندگي اشرافي اش مي اندازد. در چنين شبي در ميان صداي همهمه و سرخوشي، پايكوبي و دست افشاني و عطر خوش زنانه، دلش مي گيرد از هر چه شاديهاي كوچك انساني. و پشت ميكند به رسم و رسومي كه آن را از آن ديگران مي انگارد و نه از آن خود.  مي گريزد بسوي آنچه كه انگار سرنوشت برايش رقم زده بود در كورسوي يك شب بي نهايت.من نيز اينگونه گريختم از هر چه دلخوشيهاي ساده و كودكانه و ماندم در ميان انبوهي از چراها و چگونه و چيستي؟! 
آن روزها كسي به جنبه هاي هنري موسيقي نمي انديشد. كپي برداري از آهنگهاي عربي ، هندي ، تركي ، با شعرهاي به اصطلاح بند تنباني. هر روز هم به تعداد اين خواننده ها اضافه ميشد. يادم مي آيد عكسهايشان را چاپ ميكردند و مي چسباندند به پشت ويترين مغازه ها، و شيشه عقب ميني بوس ها.
« با نگاهت اين روزا داري منو چوب ميزني......بزن بزن كه داري خوب ميزني» از اين بهتر نمي شد ! من در همان سن و سال كودكي از اين ترانه ها خنده ام ميگرفت و الآن دچار تهوع ميشوم. نمي دانم چطور اينها از توي راديو و تلويزيون آن روزگار پخش ميشد و مردم بيچاره هم چنان خر كيف ميشدند كه بيا و تماشا كن. آنها به گفته« برشت » هنوز خبر هولناك را نشنيده بودند. يكبار از دختر همسايه امان پرسيدم « وقتي بزرگ شدي ميخواي چكاره بشي؟» غمزه اي كرد وگفت « ميخوام گوگوش بشم» پدرش كله پز بود.
موسيقي دان سنتي آن روزگار يك موسيقيدان غريزي بود. بازار عرضه اين موسيقي اينجا، آنجا، هر كجايي كه باشد گوشي شنوا. تا بقول احمد شاملو « شاباشي كلان در كلاهش » كنند. آنروزها وقتي فكرش را ميكردم دلم از آنهمه نامهرباني روزگار ميگرفت. روزي در همين سالهاي نه چندان دور ساز يكي از همان مطربان دردمند را خريدم. به زور از سازش دل ميكند. گفت: « بده يه حال ديگه اي باهاش بكنيم.» زخمه اش بر ساز دلم را تكان داد با تنها اشك شوقي كه بر گونه نشست. بر دسته سازش بوسه زد و من آن ساز را از  او خريدم. او نيز قرباني جامعه اي بود كه كاركردش به ابتذال كشيدن هنر و هنرمند بود. چهره اي تكيده و دندانهاي يك در ميان و سياه و رد هزاران بي مهري و درد بر پيشاني. يكي ديگر از ايشان را ديدم در روستايي دور نوازنده سرنا، در روزگار سياه جنگ. پسرش هم سرباز و كشته شده در يكي از همان روزها. ديگر هيچكس صداي سازش را از هيچ ديار و آبادي نشنيد.   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:26  توسط هوشنگ فراهاني  | 

داستان از آنجا آغاز ميشود كه موسيقي دان سنتي ما، خيلي سنتي است. بيسوادي به حد تام و تمام كلمه. و اين اتفاقاً قسمت آسيب پذير موسيقي ايران است. موسيقي دان نسل گذشته كسي نبوده است كه در برابر مسائل اجتماعي از خود تحركي نشان دهد. به گواهي تاريخ، در هيچيك از حركتهاي اجتماعي در ميان نسل هاي گذشته نوازندگان و موسيقي دانان در ميان مردم نبوده اند. هميشه در خلوت تاريكخانه هاي خويش دربند افيون و رخوت وسستي. از اينرو اين چهره پلشت و نازيبا هيچگاه از سوي مردم پذيرفته نميشد و با القابي مانند: انتري، لوطي، مطرب، دلقك، مزقونچي، دمبكي، سنتوري و.....  از موسيقي دان گذشته ما نام برده ميشد. هميشه نيز از زبان اساتيد اين كلمه را مي شنويم كه مثلاً« هنگاميكه ما شروع به نوازندگي كرديم پنهاني از ترس خانواده در گوشه و كنار تمرين ميكرديم.» البته اينها بدرستي حقيقت دارد. زيرا چهره موسيقي دان سنتي، در هاله اي از حقارت و بنگ وافيون پيچيده در غباري از فراموشي، نموداري از زشتي و حقارت بود. بيسوادي و دريوزگي در مجالس عيش ونوش، شأن و اعتباري براي هنرمندان موسيقي ايران نگذاشته بود. موسيقي دانان خود از كساني بوده اند كه در تأئيد اين رفتار نقش داشته اند. اگر بخواهيم كه درباره ريشه هاي اين عقب ماندگي گفتگو كنيم، بايد دوباره بازگشت به دوره هاي انحطاط فرهنگي در ايران. كه البته از اين دوره ها كم نداشته ايم. در كتاب سرگذشت موسيقي ايران اثر شادروان روح اله خالقي از قول شرق شناسي كه در زمان ناصرالدين شاه به ايران آمده است، مي نويسد: « كه در ايران در بخش موسيقي هنرمند قابلي وجود ندارد و بايد براي يافتن هنرمندان موسيقي بطور كلي بايد از طبقه نجبا و اشراف بيرون رفت.!» و تنها در بين هنرمندان از علي اكبر خان فراهاني نام مي برد كه كارش نوازندگي در دربار ناصري بوده است و او هم به مدد دريافت مستمري از دربار، مي توانسته به حيات هنري خويش ادامه دهد. و بعد از ديگر عمله هاي طرب ! نام ميبرد كه در پشت درب اتاق خواب ناصرالدين شاه نوازندگي مي كرده اند. در بيخبري، غفلت و فراموشي. درست در همان زمان است كه خون امير كبير ريخته ميشود. مطربان سرگرم تفرعن. فقر و بيسوادي چنگ در جان مردم. خانه ها خاموش. در روزگاري اين چنين كه مردم در بند سيستم فئودالي و ارباب و رعيتي گرفتار بودند و در روزگار تاراج جاي جاي خاك ايران. كسي به هنر نمي انديشيد. نوازندگان هم ساز را نه براي هنر بلكه براي گذران زندگي برگزيده بودند كه اين البته از ضرورت بود و چاره اي جز اين نداشتند و راهي جز آن. اولين طليعه هاي روشنگري از همان زمان مشروطه به بعد آغاز ميشود. در اروپا هم تقريباً همزمان حركتهاي روشنگري آغاز شده است كه موج آن كم كم به ايران ميرسد. از دل اين حركت از ميان جماعت منفعل موسيقي دان چندتائي مانند درويش خان و كلنل وزيري و عارف قزويني و.... بيرون مي آيند. آن هم شرايط اجتماعي آن روزگار اين مسئله را سبب ميشود. و اگر اينطور نميشد واقعاً جاي تعجب و شگفتي داشت. آشنائي با اوضاع و احوال فرنگ و ساز و كار تازه اي بنام تجدد، چند نفري رخت خويش را از بساط مطربان و مجالس عيش و نوش بيرون مي كشند و جان به سلامت مي برند و بقيه در جهل تاريخي خودشان دست و پا مي زنند. نوادگان اين دسته دوم همچنان در دوره پهلوي بحد كافي توليد مثل كرده و رشدي طولي و عرضي پيدا كردند تا آنجائيكه توانستند خودشان را به عنوان هنرمندان طراز اول جامعه، در راديو و تلويزيون و كاباره و كوچه و خيابان و خلاصه هر جا كه ميشد جا كنند. بعضي از اساتيد اين روزگار هم از نسل هما نها هستند. من آنها را از بويشان، رويشان، يقه هاي بازشان، دشنام هايشان، گفتارشان و خلاصه از صداي سازشان مي شناسم. 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:34  توسط هوشنگ فراهاني  | 


در همان روزها كه هر كسي براي خودش دفتر و دستكي راه انداخته بود، من هم در خلوت و تنهايي خودم كتاب مي خواندم و ساز ميزدم. توي همان روزهاي نوجواني با هرمان هسه نويسنده آلماني آشنا شده بودم با « سيذارتا» با « دميان » كه در آن روزهاي تنهايي خيلي روي ذهنم تأثير گذاشته بود. بعد با يونگ آشنا شدم. روانشناس سوئيسي اهل زوريخ كارل گوستاو يونگ ( 1961-1875 ) و ديگران. حالا ديگر زندگي برايم بسيار اسرارآميز و عجيب جلوه ميكرد. پر از تازگي بود. از نويسندگان ايراني تقريباً همه را خوانده بودم. از جمال زاده و هدايت تا نويسندگاني كه در آن هنگام اوج كارهايشان بود مثل محمود دولت آبادي و هوشنگ گلشيري، علي اشرف درويشيان و.....شاعران شاملو اخوان ثالث سهراب سپهري فروغ فرخزاد. از نويسندگان آمريكاي لاتين« كارلوس فوئنتس» ،« گابريل گارسيا ماركز»،«بورخس» و..... خلاصه هر چه كه ميشد. اوضاع ادبيات بد نبود اگر وضعيت نشر را در نظر نمي گرفتي بالآخره نويسندگان هر يك مشغول كارهاي خودشان بودند ولي وضعيت موسيقي مانند امروز خيلي بي حساب و كتاب بود. تنها عده خاصي بودند كه فعاليت ميكردند و خبر آنچناني از موسيقي هنري نبود. كما اينكه امروز هم به همان منوال ادامه دارد. به هيچ نوعي از موسيقي بطور جدي پرداخته نمي شد. وضعيت نوازندگان و موسيقيدانان حرفه اي تعريفي نداشت و همين باعث شده بود كه عده اي جلاي وطن كرده بودند به بهانة تحصيل و تدريس و ديدن اقوام و....چندتائي را هم مي شنيديم كه از تنهايي و فقر دق كردند و مردند. عده اي هم تسليم شرايط موجود و به هر ضرب و زوري كه بود كار ميكردند و خودشان را سرپا نگاه ميداشتند. آنها كه پيرو مكتب حميرائيسم بودند به هر شكلي كه ميشد نوارهايي كه از لس آنجلس مي آمد مي گرفتند و پخش ميكردند. هنوز هم اين بازار مكاره داغ و پر فروش بود. موسيقي هنري هم مجروح و ناتوان افتاده بود به زير دست وپا. تعجب ميكردم كه از يك طرف موسيقي هنري ممنوع بود ولي از سوي ديگر بازار موسيقي پاپ لس آنجلسي بصورت مجاز و غير مجاز داغ بود و همچنان فعاليت ميكرد و جالبتر اينكه همه جا صحبت از تهاجم فرهنگي ميشد. در صورتيكه براي ما كه در آن روزها جوان به حساب مي آمديم چيزي را باقي نمي گذاشتند كه جايگزين موسيقي هنري باشد. وضعيت آموزش موسيقي بي سر وسامان و كمابيش در بين موسيقي دانان به شكل فردي در منازل اشخاص آنهم بصورت پنهاني، آنهم از نوع كارگري براي استاد از بيل زدن باغچه گرفته تا خريد منزل و پخت وپز و شستن ظرف و اتومبيل و غيره. تز اساتيد اين بود كه شاگرد بايد رياضت بكشد تا نوازنده شود. ولي هيچگاه صحبت از رياضت در مسائل اخلاقي در هنر مطرح نبود. جايگاه اخلاق در هنر يك چيز مبهم، گنگ، ناپيدا و دور بود و به شكل يك افسانه اي قديمي بود كه آنهم در خواب شيرين صبحدم از چشمي بي خواب مي گذشت. گاهي اوقات استاد انگشت اشاره را بلند ميكرد و در هوا به آسمان اشاره ميكرد كه: « آقاجان؛ بقول مرحوم حسين تهراني يك درصد هنر و نود و نه درصد اخلاق» بعد كه ما يك نگاهي به زندگي حسين تهراني انداختيم، از چيزي بنام اخلاق اثري نديديم. ولي بوي افيون فضاي پر از غبار ذهن جوانم را انباشت و بعد ديديم كه استاد اين بار انگشت اشاره را به سمت باسن مباركشان بردند و همانطور كه در حال خارش باسن مبارك بودند به يك هنرجوي شهرستاني فرمودند: « آقاجان؛ شهريه نداري مجبور نيستي دنبال موسيقي بيائي، جانم» اين بار دلم لرزيد و ديگر چشمهايم را به روي اينگونه قداست هاي هنري بستم.

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:55  توسط هوشنگ فراهاني  | 

من از آن آدمهايي هستم كه موسيقي را عاشقانه شروع كردم در سالهايي كه موسيقي رونقي نداشت و عشق، بد جوري از رونق افتاده و بي بها شده بود. به مصداق شعر حضرت حافظ:
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
            پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند.
قدح را به شرط ادب گرفتم. در حضور استاد چنان زانو زدم تو گويي صيدي به پاي صياد.
ولي روزگاري عجيبي شده بود. انگار كه من از دنيايي ديگر آمده بودم و با زبان ديگري سخن  مي گفتم و استاد و شاگردان نوكر صفتش به زباني ديگر. هيچ اين زبان نامهربان بيگانه را نمي شناختم. و آنها نيز. سازم به گويش و گفتگو در آمده بود كه حضرت شاه نعمت ا....ولي، باري فرموده بودند در غزلي نازك و حرير گونه:
 نازي است از آن جانب و نازي كه چه گويم
          مائيم و نيازي، نيازي كه چه گويم
ساز دل ما مطرب عشاق چو بنواخت
              از سينه به ساز آمد و سازي كه چه گويم
تا طاق دو ابروش مرا قبله نما شد
                    كرديم نمازي و نمازي كه چه گويم
سوختم. آنچنان كه سر از پا نمي شناختم. مي نواختم و زخمه بر ساز. رها، رها، رها.
دريغا ! عشق متاعي بي بهاست در كف آناني كه هيچ ازعاشقي و مهر ورزيدن
  نمي دانند.
آن روزها نه
  به دنبال موسيقي جاز و بلوز و راك و مدرن و پست مدرن و..... اين چيزها بوديم و نه اصلاً در آن روزهاي پر و تب و تاب جنگ و خون دست و دلمان به اين نوع موسيقي هاي غريب و بيگانة خر رنگ كن ميرفت. اين نوع موسيقي ها مثل امروز از آن كساني بود كه با آب پرتغال و شير موز بزرگ شده بودند. پوستشان شفاف بود و همه اشان كلاس انگليسي ميرفتند. توي همان سالها كه توي هر كلاسي چند تا از ما توي جنگ كشته مي شدند، آنها بوي ادكلن مي دادند. ما هم كه توي خاك وخل بزرگ شده بوديم بچه جنوب شهر، به زور سه تاري را تهيه كرده بوديم با پول كارگري، آنهم پنهاني و توي زير زمين با ساز سوگوار خودمان حال مي كرديم. و هميشه اخممان براي اينجورآدمها پائين بود. هنوز هم گاهي اوقات دلم از آنهمه غربت مي گيرد. همان موقع هم كه مشقِ ساز مي كرديم، ساز من اندوه هزاران هزار درد بي درمان بشري را از سينه تنگش فرياد ميكرد و اكنون نيز هم. در درون و در خلوت شبهاي خويش نواختم و نواختم از آنگونه كه امروز. پاي در ركاب اسبِ چابك و راهوار ساز. مويه، زابل ، حصار و جامه دران، داد و بيداد، نفير و فرنگ و نهفت و.... توي آن روزها خيلي ها به سبك مايكل جكسون مي رقصيدند. واي كه حالم از آنهمه حماقت بهم ميخورد. دچار تهوع ميشدم. سرم گيج ميرفت و هنوز هم هر روز و هر روز اين حماقتها بيشتر و بيشتر ميشود. ولي زندگي من يك سماع پايان ناپذير بود از شوقِ درك و معناي هستي. عمق و معناي موسيقي پر غرور ايران. و هر چه نغمه هاي شفاف و يكرنگِ عالم.
مردم عجيب و غريبي هستيم. عليرغم همه محدوديتها نوارها و پوسترهاي خوانندگان آمريكا دست بدست مي گشت. يك عده مي رقصيدند، بعد هم به يك طريقي خودشان را مي رساندند آنورآب. هنوز هم در حال عيش و نوش و خوشگذراني هستند. . بعد هم ميآمدند پشت دوربين با آدامسي در دهان، زير ابروها برداشته ميگفتند: ( من از اينجا به مامانم سلام ميكنم، مردم بدونيد ما واقعاً دلمون واسه ايرون تنگ شده. )  بعد هم همين مردم براي خريد ويدئو كليپ آنها، يك عده رقاص بي درد، سر و دست مي شكستند. همان وقتي بود كه يك عده ديگر در جنگ و خون فرياد ميكردند. يك عده سر سپرده بودند به طريق تصوف و درويشي، ريش و موهايشان رسيده بود به سر زانوهايشان و در پي كشف كانون وجودي انسان بودند. يكي روح احضار ميكرد. يكي جن ميگرفت. عده اي هنوز توي حال و هواي فيلمهاي بهروز وثوقي
 و فردين بودند. دعوا راه مي انداختند، عرق مي خوردند و عربده ميكشيدند. خلاصه بازار مكاره اي درست شده بود كه بيا و تماشا كن. چند نفري هم در اين ميان پيدا شده بودند كه سوراخ دعا را پيدا كرده بودند و تند و تند تصانيف عرفاني مي ساختند. و جالبتر اين بود كه خودشان مريد گرفته بودند و شفا ميدادند و ساز درس ميدادند و هو ميكشيدند و آه  مي كشيدند و گاهي هم براي رفع ناخوشي پكي هم به وافور همراه با درآمد سوم شور........

 صوفيان جمله حريفند و نظرباز......

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:29  توسط هوشنگ فراهاني  |